حكيم ابوالقاسم فردوسى
38
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كه شير بر روى و گورخر در زير آن پر از خون گشت . باز در هفتهء ديگر نعمان و منذر نيز به همراه بسيارى از مردم نامور تازى با بهرام به نخچيرگاه رفتند . منذر مىخواست كه بهرام گور سوارى و زور خود را به ايشان بنماياند . در همان هنگام در جايى گلهاى از شترمرغ ديدند كه هر يك همچون شترى رها مىدويدند . چون بهرام گور آن شترمرغها را بديد ، همچون باد دمان بتاخت و كمان را در دست بماليد و چهار تير خدنگ بر كمر بزد . سپس همهء آنها را در كمان براند تا روزگار را بر آنها بسر آورد . و بدين سان بهرام چنان آن تيرها را بزد كه هر يك از آن تيرهاى تيز بر روى تير ديگرى فرود آمد و پَر آن را بشكافت . براستى كه مرد نخجيرگاه اين چنين تير مىزند . هيچيك از آن تيرها به اندازهء سوزنى هم از تير ديگر پايين تر و يا بالاتر نبود . پس همهء آن نامداران برفتند و زخم بهرام را كه همچون يك موى بود ، بديدند . منذر و همهء آن نيزهداران پرخاش جوى بر او آفرين بخواندند و منذر به دو گفت : اى شهريار ، من همچون گلبنى كه به بار خود شاد است ، به تو شادمانم . مبادا كه ماه تو خميده و باريك گردد و يا كمرگاهت سست شود « 1 » . منذر در همان هنگام چون به ايوان خود رسيد ، نگارگران فراوانى را از يمن بجست . چون ايشان بر درگاه او انجمن گشتند ، بفرمود تا زخم تير بهرام را بر روى پرند بنگارند . و بدين سان سوارى چون بهرام و با همان يال و دوش سوار بر شترى بلند ، با آن زخم شگفت و با برى گشاده و چربدستى و زور و نيز آن مهرهء كمان و آهو و شير و گورخر و شترمرغ و آن دشت و زخم تير با كرف سياه بر روى پرند ، تازه شد . آنگاه منذر آن نگار را به دست سوارى به نزديك شهريار ايران فرستاد . چون فرستاده به نزد يزدگرد رسيد ، همهء سپاهيان بر آن نامه گرد آمدند . همهء نامداران از ديدن آن فرو ماندند و بر بهرام آفرين بخواندند . سپس چون بهرام هنرهايش را آشكار بكرد ، به پيش شهريار بتاختند .
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 314 .