حكيم ابوالقاسم فردوسى

82

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چنگ بيآوردند كه همگى گوشواره بيآويخته و افسرهاى زرّين بزرگ و پر گوهرى بر سر نهاده و رخسارشان همچون ديباى رومى ، رنگين بود . چنگ در دست آن پرى زادگان مىخروشيد . تبوكهاى زرّينى پر از مشك ناب و آبگيرى پر از گلاب در پيش روى ايشان بود . فرّ شاهنشاهى همچون ماه دو هفته ، تابان بود . و بدين سان چون بزم به پايان رسيد ، همهء آن پهلوانان خسروپرست ، مست از ايوان شاه برفتند . پگاه ، رستم كه كمر را تنگ بسته بود ، با گشاده‌دلى به پيش شاه آمد تا ازو دستور بازگشت بگيرد . پس كى خسرو بفرمود تا يك دست جامهء گوهربافت با كلاه و يك جام پر از گوهر شاهوار و سد اسپ و سد اشتر با زين و بار و سد ريدك پرى روى كمربسته و سد كنيز با تاج زر به پيش او آوردند . آنگاه كى خسرو همهء آنها را به رستم شيردل داد . رستم پهلوان كه چنين ديد ، زمين را ببوسيد و كلاه كيانى بر سر نهاد و آن كمر كيانى را نيز بر ميان ببست . سپس بر شاه آفرين كرد و راه سيستان را در پيش گرفت و برفت . كى خسرو به آن بزرگانى هم كه در رزم و رنج و شادى و اندوه با او همراه بودند ، همه را به اندازه‌اى يكسان ، پيشكش بداد . و بدين سان همهء آن پهلوانان نيز به شادى از ايوان خسرو برفتند . آنگاه چون خسرو از كار پهلوانان بيآسود ، با آرامش بر تخت بنشست و بفرمود تا بيژن به پيشش آيد . بيژن نيز فراوان از آن رنج و تيمار و آن بند و زندان و كارزار و آن گردش بد روزگار با شاه سخن راند . كى خسرو كه چنين شنيد ، از رنج و اندوه آن دخترِ بخت گم گشته بر خود بپيچيد و سخت بر بيژن بخشايش آورد . آنگاه بفرمود تا سد جامه از ديباى رومىِ زر و گوهربافت و يك تاج و دَه هميان دينار و كنيز و اسپ و بسيار چيزهاى ديگر بيآوردند . پس به بيژن گفت : اين خواسته‌ها را به پيش آن دختر روان كاسته ببر و با رنج دادن بيش از اين ، او را مفرساى و با سردى نيز با او سخن مگوى و ببين كه چه بر سرش آورده‌اى . از اين پس روزگار را با او به شادى بگذران و به اين گردش روزگار بنگر :