حكيم ابوالقاسم فردوسى

80

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

باز آمدن رستم پيش كى خسرو پس به كى خسرو - آن شاه دلير - آگهى شد كه رستم شير از آن بيشه با پيروزى بازگشت و بيژن از دست آن اژدهاى نرّ بدانديش و آن بند و زندان رها گشت و سپاهى از تركان شكست خوردند و كامهء آن دشمنان ، پست شد . كى خسرو كه چنين شنيد ، از شادى در پيش پروردگار گيهان آفرين ، چندى رخسار خود بر زمين ماليد . گودرز و گيو هم كه از آن كار ، آگهى يافتند ، به سوى آن شاه پيروز شتافتند . خروشى برآمد و سپاهيان بيآمدند و تبيره زنان ، راه را برگرفتند . گاو دَم بردميدند و خروش از سپاهيان برخاست . ميدان به زير سُم اسپان ، سياه گشته بود و از سراسر شهر ، آواى كوس به گوش مىرسيد . همهء نامداران ، شادان و خرامان بودند و ژنده پيلان ، زمين را با دندان مىكَندند . در پيش ايشان كوس بر پيل نهاده و در پشت سر توس نيز درفش را جاى داده بودند . در يك سو شير و پلنگان را با زنجير بسته بودند و در سوى ديگر سواران جنگى ايستاده بودند . و بدين گونه آن شاه بيدار بفرمود تا رستم پهلوان را پذيره گردند . سپاهيان ، گروه گروه برفتند و زمين از آن همه سپاهيان ، همچون كوهى گشت . چون رستم دلاور از دور ديده شد ، گودرز و گيو از اسپ پياده گشتند و همهء بزرگان ايران زمين نيز آفرين گويان ، پياده برفتند . رستم گيهان پهلوان نيز از اسپ به زير آمد و از آن پهلوانان رنجديده بپرسيد . آنگاه گودرز بر او آفرين كرد و گفت : اى سالار نامبردار و دلاور ، يزدان ، جاودانه پناهت باشد و گردش خورشيد و ماه به كامت بادا . در هر كجا شير از تو دلير گردد و سپهر هرگز از تو سير نگردد . تو با اين كار ، همهء دودمان ما را بندهء خويش كردى و من از تو بود كه پسر گمشده‌ام را يافتم . ما همگى بدست تو از درد و اندوه رها شديم . پس همه در ايران ، تو را كمر بسته‌ايم . آنگاه همهء آن بزرگان بر اسپ سوار گشتند و به سوى كى خسرو بتاختند . چون