حكيم ابوالقاسم فردوسى

75

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پيش رو شما باشم . شبيخون كردن رستم به ايوان افراسياب شب به هنگام آسايش و خواب به سوى درگاه افراسياب روان شدند . همهء پهلوانان تيغ كين بركشيدند . رستم دستى بزد و بند را از در بگسست و خويشتن را چون شير ژيان به درون افكند . از هر سو خروش و هياهوى سواران و درخشش تيغ و باران تير برآمد . سر بزرگان از تن جدا گشت و چنگالشان پر از خاك و دهانشان پر از خون شد . رستم خود را به پيش دهليز كاخ افراسياب رساند و به بانگ بلند گفت : خوابت خوش و سرت پر از باد بادا . تو بر تخت بخفته بودى و بيژن در چاه بود ليك يكباره او را زره بر تن بديدى . اينك منم رستم زابلى ، همان پسر زال . پس ديگر اكنون هنگام خواب و آرام نيست . من در و بند زندانت را شكستم و آن سنگ گران را از جا برداشتم و سراپاى بيژن از بند رها شد . ليك بدان كه هيچ‌كسى به داماد خويش گزند نمىرساند . بر تو همان رزم كين سياوش بس باشد . اى بىهنر ، براى تو همين بس كه به دست من كشته گردى . تو همانى كه بر جان بيژن شتاب بكردى . اكنون دلت را خيره و سرت را در خواب مىبينم . آنگاه بيژن خروشى برآورد كه : اى ترك بدنژاد خيره‌سر ، بر آن تخت و جاى فرخنده اندكى بيانديش و بنگر كه مرا در بند آوردى . من بسان پلنگى با تو رزم مىجستم ، ليك تو دست مرا همچون سنگ ببستى . اكنون مرا دست گشاده بر روى زمين ببين كه شير ژيان نيز با من كين نجويد . چون افراسياب اين سخن بيژن بشنيد ، آن اندوههاى كهن برايش تازه گشت . پس بر سپاهيانش كه در خواب بودند ، بانگى بزد كه : هر كه از شما پهلوانان جوياى نگين و كلاه بزرگى است ، راه را بر ايشان بگيرد . پس از هر سو خروش و تكاپوى برخاست و جوى خون در سرايش روان شد . هر كه از درگاه بيرون مىآمد ، بىدرنگ كشته مىگشت . اين چنين همگى بر كينه‌جستن