حكيم ابوالقاسم فردوسى

68

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تهى ساختى . منيژه كه چنين شنيد ، به رستم نگاه كرد و با زارى خون بگريست و گفت : اى مهتر پر خِرَد ، از تو سخن گفتن به سردى سزاوار نيست . اگر نمىخواهى مرا سخنى بگويى ، پس مرا از پيش خود مران ، زيرا كه من ، خود دلى دارم كه از درد ، ريش گشته است . آرى ، شايد آيين ايران چنين است كه كسى تهيدستان را آگهى نمىدهد . رستم كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى زن ، تو را چه رسيده است ؟ شايد كه اهريمن ، تو را رستخيزى نموده باشد ؟ تو بازار مرا برشكستى . پس پيكار من با تو از براى آن بود ، زيرا كه به بازار خويش دل بسته بودم . ليك اكنون بيش از اين از من آزرده مشو و بدان كه من در آن شهرى كه كى خسرو در آنجاست ، نشست ندارم و نه گيو و گودرز را به هيچ روى مىشناسم و نه هرگز به آن سرزمين رفته‌ام . آنگاه رستم بفرمود تا هرچه خوردنى بود ، زود در پيش آن تهيدست نهادند . سپس از او پرسيدن گرفت كه : چرا روزگارت اين چنين گشته است ؟ چرا از شاه ايران و پهلوانانش مىپرسى ؟ منيژه به دو گفت : از بخت بد و اندوه من چه مىپرسى ؟ اى رادمرد ، بدان كه من از پيش آن چاه ، با دلى پر درد به پيش تو دويدم تا در بارهء گيو و گودرز پرخاشخر از تو آگهى يابم . ليك تو چون جنگاوران بر من بانگ زدى و از داور داوران نمىترسى . آگاه باش كه من منيژه ، دختر افراسيابم كه آفتاب نيز روى مرا برهنه نديده بود . ليك اكنون با ديدگانى پر خون و دلى پر درد و رخسارى زرد ، از اين در به آن در مىروم و نان جوينى فراهم مىآورم . آرى ، يزدان ، سرنوشت مرا چنين كرد . ليك ديگر روزگارى از اين زارتر نتواند بود . پس سزاوار است كه كردگار بر من بخشايش آورَد . بيژن بيچاره در آن چاه ژرف ، شب و روز و خورشيد و ماه را نمىبيند . در زنجير و بند گران گرفتار است و پيوسته از يزدان ، مرگ مىخواهد . اكنون اگر از ايران بگذرى و از گودرز گشواد آگهى يا بى و يا در درگاه خسرو ، گيو و يا رستم دلاور را ببينى ، ايشان را بگوى كه بيژن به سختى گرفتار است و اگر درنگ كنيد ، كار ، تباه مىگردد زيرا كه بر روى سرش سنگ و در زيرش آهن است . منيژه ، اين بگفت و اشك مِهر از ديدگان فرو ريخت .