حكيم ابوالقاسم فردوسى
65
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پيش آمده كه ما را فراخوانده است ؟ رفتن رستم به شهر ختن به نزد پيران چون سالار بار به پيش در ايوان آمد ، آن پهلوانان نيز به هنگام پگاه كمر ببستند . همگى جان خويش در دست نهاده و دست به خون شسته ، با جنگ افزارهايى نهان ساخته ، روان شدند و در پس ايشان نيز سپاهيان بيآمدند . سپيدهدم ، به هنگام بانگ خروس ، آواى كوس از درگاه برخاست . تهمتن همچون سرو بلندى با گرزى در دست و كمندى بر زين افكنده ، با سپاهيان از پيش شاه برفت و بر ايران زمين آفرين بخواند . چون به نزديك مرز توران رسيد ، بزرگان سپاه را برگزيد و به ديگر سپاهيان گفت : شمايان با روانى روشن در اينجا بمانيد و در اينجا مجنبيد ، مگر اين كه يزدان پاكم جان از تنم بگلسد . همگى با چنگالى تيز كرده به خون ريختن ، آمادهء جنگ باشيد . و بدين سان رستم ، سپاهيان را در آنجا بگذاشت و خود و ويژگانش به سوى توران روان شد . خود رستم بند از ميان بگشود و جامهاى بسان بازرگانان بپوشيد . آن پهلوانان نيز كمرهاى سيم از تن گشودند و رستم بر ايشان جامههايى از گليم بپوشانيد . بدين گونه به سوى توران روى نهادند . كاروانى پر از رنگ و بوى با هشت اسپ گرانمايه بود كه يكى از آنها رخش و ديگر اسپان آن پهلوانان بودند . ده شتر با بار گوهر و سد شتر با بار جامهء سپاهيان بود . در سراسر آن دشت ، هاى و هوى و جرنگ دراى كه بسان كارناى تهمورس مىخروشيد ، مىپيچيد . رستم بدين گونه با ايشان برفت تا به توران رسيد . چون به نزديكى شهر ختن آمد ، زن و مرد به ديدن ايشان آمدند . در آن هنگام پيران ويسهء راد در آنجا نبود و كسى نيز در پيشگاه او نبود . چون از نخچيرگاه بيآمد ، تهمتن بر سر راه ، به ديدار او آمد و يك جام زرّين پر از گوهر و دو اسپ گرانمايه با زينهاى زر كه سراسر آنها را با