حكيم ابوالقاسم فردوسى
583
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
او كه از بوى خاك ترسان شده بود ، مىجَست و زمين را با سُمش چاك چاك مىكرد . بدين گونه رخش تكاور در آن راه گام بزد تا اين كه به ميان دو چاه رسيد . دل رستم از آن كارهاى رخش ، پر از ستيز شد و پردهاى چشمش را بپوشاند و مرگ تيز شد . پس رستم تازيانهاى برآورد و بر آن رخش تنگ دل بزد و او را گرم كرد . چون رخش به نزديك آن دو چاه رسيد ، براى رهايى از چنگ روزگار ، راهى مىجست . ليك ناگاه دو پايش در چاه فرو شد . ديگر جاى آويختن و كارزار نبود . ته چاه پر از دشنه و تيغ تيز بود و جاى مردانگى و گريز نبود . پهلوى آن رخش سترگ و بر و پاى رستم - آن پهلوان بزرگ - دريده شد . ليك رستم با مردانگى تن خود را بركشيد و دليرانه سر خود را از ته چاه برآورد . كشتن رستم ، شغاد را و مردن چون رستم با آن زخمها چشم بگشود ، روى آن شغاد بدانديش را بديد . بدانست كه شغاد فريبكار ، بدخواه اوست و آن چاره و راه كار او بوده است . پس به دو گفت : اى مرد بدبخت شوم ، بدان كه اين سرزمين آباد ، از كار تو ويران گشت . ليك تو را از اين كار پشيمانى آيد و از اين بد كه كردى ، پيچان شوى و روزگارت نپايد . شغاد ناكس كه چنين شنيد ، گفت : روزگار ، داد تو را بداد . تا به كِى مىخواهى به خون ريختن و تاراج و آويختن در هر سو بپردازى ؟ اينك هنگام آن فرا رسيد كه روزگارت بسر آيد و به دست اهريمنان كشته گردى . پس در همان هنگام سپهدار كابل از دشت به آن نخچيرگاه آمد و رستم را آن چنان زخمى بديد و زخمهايش را نابسته يافت . پس به دو گفت : اى نامدار سپاه ، تو را در اين دشت نخچيرگاه چه رسيد ؟ از اين درد تو خون به ديده آوردهام . زود مىروم و چندين پزشك مىآورم تا شايد زخمهايت درست گردد . من نبايد رخسار به خوناب بشويم . ليك تهمتن كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد بدنژاد و چارهجوى ، ديگر كار من از پزشك بگذشته است . پس تو بر