حكيم ابوالقاسم فردوسى
578
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سام سوار ماننده بود . آن دودمان نامدار ازو شاد گشتند . پس ستارهشناسان و دلاوران و سران برگزيدهء كشمير و كابل و دانشپژوهان و يزدان پرستان با زيگ هندى در دست برفتند و اختر و سرنوشت آن كودك خوبچهر را بديدند . چون آن ستارهشناسان چنان شگفتىاى ديدند ، هر يك به ديگرى نگاه كرد . پس به زال - پسر سام سوار - گفتند : اى كه يادگارى از بلند اختران هستى ، ما راز سپهر را بجستيم و ديديم كه هيچ مِهرى به اين كودك خُرد ندارد . بدان كه چون اين خوبچهره به گاه مردانگى و دليرى و پهلوانى رسد ، دودمان سام نريمان را تباه سازد و به اين پيشگاه شكست آورد . همهء سيستان از او پر خروش گردد و ايران زمين نيز به جوش آيد و روزگار هر كسى تلخ شود . پس از آن ديگر بسيار در گيتى نمانَد . زال از شنيدن آن سخنان اندوهگين گشت و پيوسته نام دادار گيتى را بر زبان آورد و به يزدان گفت : اى رهنماى ، همانا كه تو آسمان را بر پا داشتهاى . تو در هر كار ، پشت و پناه و راهنماى من هستى . سپهر و اختر را تو آفريدى . پس همهء گمان ما نيكويى باد و بجز كام و آرام و خوبى مبادا . آنگاه زال سپهبد ، او را شغاد نام نهاد . و بدين سان مادرش او را نگاهدارى كرد تا اين كه سرانجام از شير خوردن سير گشت و دلآرام و گوينده و يادگير شد . چون آن كودك برومند گشت ، زال او را به پيش شاه كابل فرستاد . شغاد ، جوانى به بالاى سرو بلند و سوار دلاورى با گرز و كمند گشت . سپهدار كابل كه به دو بنگريست ، او را سزاوار تاج و تخت كيانى ديد . در گيتى به ديدار او شاد بود . پس ، از براى نژاد ، دختر نامورش را به دو داد و هر چه سزاوار او بود ، از گنج بزرگ به همراه دختر نامورش به پيش او فرستاد . و بدين گونه او را بسان تازه سيبى نگاه داشت . از اختر نيز هيچ بيمى بر او نبود . در آن هنگام همه ساله رستم يك پوست گاو [ پر از زر ] باژ و ساو از كابل مىخواست . پس آن مهتر كابل با خود انديشيد كه چون شغاد داماد او گشته ، ديگر رستم زابلى از كار آن درم ياد نكند . ليك چون هنگام گرفتن آن فرا رسيد ، باز هم آن را بستدند و همهء كابل را بر هم زدند . شغاد كه چنين ديد ، از كار برادرش دژم شد ولى در