حكيم ابوالقاسم فردوسى
573
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
از ريش سپيدت شرم باد كه فرزند را از براى اميد شاهى بكشتى . پيش از تو شاهان بسيارى بودند كه سزاوار تخت شاهى نيز بودند ، ليك هيچيك فرزند خود و يا كسى از خويشان و دودمان خود را به كشتن ندادند . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به پشوتن گفت : برخيز و بر اين آتش كودكان آبى بريز . پشوتن از ايوان شاه بيآمد و زنان را با خود از آن جايگاه ببرد . آنگاه پشوتن به مادرش گفت : اكنون ديگر تا به كِى مىخواهى اين چنين تندى كنى ؟ زيرا كه اسفنديار ديگر از سرزمين و شاه سير گشت و شاد و نوشين روان خفته است . اكنون ديگر چرا دل خود را از براى او اندوهگين مىدارى ؟ زيرا كه او در بهشت است . مادر كه چنين شنيد ، پند آن پشوتن را كه بر كيش بود ، بپذيرفت و دادِ خداوند را بپسنديد . از آن پس ساليان سال در هر برزنى در ايران از براى آن تير گز و فريب زال ، خروش و شيون به پا بود و پيوسته مويه مىكردند . باز فرستادن رستم ، بهمن را به ايران از سوى ديگر ، بهمن همچنان در زابلستان ، در نخچيرگاه و گلستان به ميگسارى مىپرداخت . رستم ، سوارى و مِى خوردن و آيين بارگاه را به آن كينه خواه بيآموخت . در هر چيز ، او را بيش از پسر خود مىداشت و شب و روز ، خندان در كنار خود داشتش . چون بدين سان گفتار و كردار رستم يكى شد ، پس از چندى ديگر در كينه بر گشتاسپ بسته گشت . پس رستم با درد نامهاى به دو بنوشت و از فرزند او ياد بكرد . در آغاز نامه بر كسى آفرين كرد كه با پوزش ، كينه را بشست . آنگاه گفت : بدان كه بر اين سخنى كه مىگويم ، يزدان گواه و پشوتن نيز راهنماى من است كه من بسيار به اسفنديار گفتم تا شايد آن كينه و كارزار را دور دارد . كشور و گنج خود را به دو سپردم و همه گونه رنج براى خود برگزيدم . ليك روزگار بر من چهره نگشود . دلم پر از درد و سرم پر از مهر بود . سرنوشت آن چنان بود . اكنون اين شاه كه از اورمزد من نيز