حكيم ابوالقاسم فردوسى
556
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بادرنگ « 1 » مىشد . ولى چون كمربند اسفنديار را بگرفتم ، دستم را خوار كرد . اگر نهنگ نيز تيغ مرا مىديد ، خود را به زير سنگ نهان مىساخت . ليك اكنون نه آن جوشن را بر تنش مىبُرد و نه آن پارهء پرنيان را كه بر سر دارد . يزدان را سپاسگزارم كه سرانجام شب تيره شد و چشم او به آن تيرگى خيره گشت و من از چنگ آن اژدها برستم . ولى نمىدانم كه آيا با اين رستن ، رهايى خواهم يافت ، يا نه ؟ اكنون چون مىانديشم ، مىبينم كه جز اين راهى ندارم كه فردا سوار بر رخش گردم و به جايى بروم كه او هيچ نشانى از من نيابد . آنگاه اگر چه او در زابلستان كشتارى بكند ، ولى سرانجام از آن كار سير مىگردد اگر چه او از بد ، دير سير مىشود . زال كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پسر ، اكنون كه سخنانت به پايان رسيد ، هوشيار باش و گوش بسپار . بدان كه : همه كارهاى جهان را در است * مگر مرگ كآن را درى ديگر است من چاره را در اين مىدانم كه سيمرغ را بر اين كار به يارى بخوانم . پس تو نيز اين چاره را برگزين . اگر سيمرغ ، مرا در اين كار راهنما گردد ، اين كشور بر جاى خواهد ماند . و گرنه سرزمينمان به دست اسفنديار بد و بدپسند ، ويران خواهد شد . چاره ساختن سيمرغ ، رستم را پس چون هر سه بر آن انديشه گشتند ، سپهبد به بالاى يك بلندى برفت و سه بوى سوز پر از آتش نيز از ايوان با خود ببرد . آن سه پهلوان هوشيار نيز با او برفتند . چون زال افسونگر به آن بالا رسيد ، پَرى را از ميان ديبا بيرون آورد و در آن بوى سوز ، آتشى برافروخت و اندكى از آن پَر را بر آن آتش بسوزانيد . چون پاسى از آن شب تيره بگذشت ، گويى آسمان همچون ابر سياهى گشت . در همان هنگام چون سيمرغ
--> ( 1 ) - بادرنگ هم به نوعى از خيار گفته مىشود و هم به ترنج كه همان بالنگ باشد .