حكيم ابوالقاسم فردوسى
553
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
اين سرزمين بساز و از براى هر گناهى كه كردهاى ، از يزدان پوزش بخواه . سزاوار باشد اگر گناهت را ببخشايد . شايد كه پروردگار دادگر راهنمايت باشد تا از اين سراى سپنجى درگذرى . رستم كه چنين شنيد ، گفت : اكنون ديگر بيگاه گشت و دست ما از رزم كوتاه شد . پس امشب را با آرامش بازگرد زيرا در شب تيره هرگز كسى نبرد نمىجويد . من نيز اكنون تنها به سوى ايوان مىروم و چندى مىآسايم و همهء زخمهاى خود را مىبندم . آنگاه خويشاوندان نامدار خويش همچون زواره و فرامرز و زال را به پيش خود مىخوانم و هرچه فرمان توست ، همان مىكنم . اسفنديار رويين تن به دو گفت : اى پير پر منش و ناسازگار ، تو مردى بزرگ و زورآزمايى و چاره و نيرنگ و دانش بسيار مىدانى . ليك اگر چه پيوسته فريب تو را ديدهام ، ولى نمىخواهم نشيب تو را ببينم . امشب را به جان زينهارت دادم . پس چون به ايوان برسى ، آهنگ كژّى مكن . همهء آنچه از من پذيرفتى ، بكن و ديگر سخنى با من مگوى . رستم گفت : اين چنين كنم . مىروم و زخمهايم را چارهاى مىسازم . چون رستم از پيش اسفنديار برفت ، اسفنديار از پشت سر به او نگاه كرد تا ببيند كه آن نامدار چگونه مىرود « 1 » . از سوى ديگر ، چون رستم بسان كشتى بر رود بگذشت ، از يزدان تن خود را درود داد و به داور دادگر و پاك گفت : اگر من از اين زخمها نابود شوم ، ديگر چه كسى از گردنكشان ، كين مرا خواهد خواست و چه كسى دل و انديشه و آيين مرا خواهد گرفت ؟ چون اسفنديار از پشت سر به او بنگريست و او را در آن سوى رود ، در خشكى بديد ، با خود گفت : براستى كه اين را مَرد نخوانند . او ژنده پيلى باشكوه است . پس رستم كه از آن زخم پيكان پر از شتاب شده بود ، با آن زخمها از رود بگذشت . اسفنديار در شگفت گشته بود و پيوسته به داور كامكار مىگفت : همانا كه تو چنان
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 214 - 213 .