حكيم ابوالقاسم فردوسى
538
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سرانجام از گشتاسپ بد بر سرم خواهد آمد . از آن پس هرگز نكوهيدن من در گيتى كهن نگردد و همه لب به آن بگشايند و گويند كه رستم از دست جوانى نرست و آن جوان به زابل رفت و پاى او را ببست . همهء نام من نگين شود و هيچ آبرويى برايم در گيتى نماند . اگر هم كه اسفنديار در آن دشت نبرد كشته گردد ، ديگر روى من در پيش شاهان زرد خواهد شد و خواهند گفت كه رستم از آن رو كه آن شهريار جوان با او به درشتى سخن گفت ، او را بكشت . پس از مرگ بر من نفرين كنند و مرا پير بىكيش نام دهند . اگر هم كه من به دست اسفنديار كشته شوم ، ديگر هيچ رنگ و بويى در زابلستان نخواهد ماند . نام دستان سام گسسته شود و ديگر هيچ كسى نامى از زابل نبرد . ليك تنها اين گفتار خوب مرا از آن پس در پيش انجمن خواهند گفت . پس رستم به اسفنديار سرافراز گفت : بدان كه انديشه روى مرا زرد كرد . تو اين همه در بارهء بند سخن مىگويى ، ليك آن بند و انديشهات برايت گزند خواهد آورد . شايد كه سرنوشت چيز ديگرى مىخواهد ، زيرا كه آسمان از انديشه و گمان برتر است . تو پيوسته پند ديوان را مىپذيرى و سخن دانشمندانهاى نمىگويى . تو هنوز جوانى و گيتى را نديدهاى ليك بدان كه شاه براى مرگ تو مىكوشد . گشتاسپ از آن تاج و تخت و بخت سيرى نمىيابد و تو را با هر سختىاى به گِرد گيتى مىدواند . اكنون نيز خِرد و هوش خود را همچون تبر و تيشهاى ساخته و به سراسر روى زمين انديشيده تا ببيند كه كدامين نامدار در گيتى است كه سر از كارزار تو نپيچد و از آن نامور به تو گزند آيد و ديگر آن تاج و تخت بلند براى او بماند . براستى سزاوار است كه بر تاج نفرين كنم و از آنچه كه رخ داده ، خاك را بالين خود سازم . پس چرا دل خود را به پژوهش وا نمىدارى و اين چنين جان مرا در نكوهش مىگذارى ؟ با دست خود رنج مىكارى ولى بدان كه اگر بدگمان باشى ، برايت بد پيش آيد . اى شهريار ، جوانى مكن و اين چنين در رنج و سختى كامرانى مكن . شهريارا ، دل ما را نژند مساز و به جان من و خودت گزند مياور . از يزدان و از روى من شرم بدار و بر من و خودت افسوس مياور . تو از جنگ با من و اين كوشش و آهنگ بىنياز هستى . ليك روزگار تو را با