حكيم ابوالقاسم فردوسى

534

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گرانى كه به گردن برآورده بودم ، به مازندران كه شاه و گودرز و توس در آنجا در بند آمده بودند و چشم خروس نيز از آن اندوه تيره گشته بود ، نمىرفتم تا دل و مغز ديو سپيد را بيرون آورم ، چه كسى اين اميد را به بازوى خود داشت ؟ كاووس شاه را از آن بند گران به سوى تخت بردم و نيكبخت گشت و ايران نيز به دو شاد شد . سر جادوان را از تن بكندم و هيچ گور و استودان « 1 » و نساجامه‌اى نديدند . تنها يار من در هفت خوان ، رَخش بود كه زور سُم او گيهانبخش بود . آنگاه چون كاووس به سوى هاماوران رفت و در آنجا پايش را با بند گران ببستند ، از ايران و هرجا كه مهتر و سرى در آن بود ، سپاهى ببردم و در جنگ ، شاه هاماوران را بكشتم و آن تخت نامور را ازو تهى ساختم . كاووس شاه در بند بود و از آن رنج و اندوه زندان خسته بود . افراسياب نيز در آن هنگام در ايران بود و گيتى پر از درد و بد بدگمان بود . ليك من در شب تيره به تنهايى پيش رفتم و پيوسته نام جستم و آرامش برنگزيدم . چون افراسياب آن درفش لرزان مرا بديد و بانگ رخش من به گوشش رسيد ، ايران را تهى كرد و به سوى چين برفت ، ديگر گيتى پر از داد و آفرين گشت . اگر در آن هنگام از يال كاووس خون مىآمد ، چگونه سياوخش از پشت او مىآمد ؟ و اگر كى خسرو از آن مادر پاكش زاده نمىشد ، چه كسى تاج بر سر لهراسپ مىگذاشت ؟ چه مىنازى به اين تاج لهراسپى و اين دستبند و تخت گشتاسپى ؟ چه كسى مىگويد برو و پاى رستم را ببند ؟ بدان كه آسمان بلند نيز دست مرا نبندد . و گرنه اين تاج و تخت پيلسته و دستبند شما كجا بود ؟ تو در گيتى پهلوانى نو و نوآيين و از نژاد كى خسرو هستى . ليك من از كودكى تا اين هنگام كه پير گشته‌ام ، هرگز اين گونه از كسى فرمان نبرده‌ام . براى من پوزش و خواهش و اين گونه نرم گفتن ، مايهء خوارى و كاهش است . اسفنديار با ديدن آن تيزى رستم ، خندان شد و دستش را سخت در دست گرفت و به دو گفت : اى رستم پيل تن ، براستى كه همچنانى كه از انجمن شنيده بودم . بازويت

--> ( 1 ) - استودان به دخمهء مردگان گويند .