حكيم ابوالقاسم فردوسى

532

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

نورسيده مىباشى ، تنها تن خود را در گيتى مىبينى و از كارهاى نهان آگاه نيستى . پس چون گفتارها بسيار شد ، مِى مىخورم و با مِى ، جان انديشه را چاره مىسازم . ستايش كردن اسفنديار ، نژاد خويش را چون اسفنديار اين سخنان را از رستم بشنيد ، بخنديد و دلش از شادى بردميد و به دو گفت : همهء آن رنج و پيكار و درد و اندوه تو را شنيدم . اينك تو نيز كارهايى را كه من كرده‌ام و از گردنكشان سر بر آورده‌ام ، بشنو . نخست از براى كيش بود كه كمر بستم و زمين را از بت‌پرستان تهى كردم . از آن همه جنگ كه كردم ، ديگر كسى روى گيتى را نديد و زمين به زير كشتگان ناپديد گشت . نژاد من از تخم گشتاسپ مىباشد و گشتاسپ شاه پسر لهراسپ است . لهراسپ نيز پسر اورندشاه بود كه در آن زمان داراى نام و تخت بود . پشين نيز - كه شاهى خردمند و دلش پر از داد بود - از نژاد كِى كواذ بود . بدين سان برو تا فريدون شاه كه بيخ كيان و زيبندهء تخت بود . مادرم نيز دختر قيصر - افسر روميان - است . خود قيصر نيز نژادش به سلم مىرسد كه نژادى با آيين و فرّ و داد است . سلم نيز پسر فريدون پهلوان بود كه نام پهلوانى را از همهء شاهان ببرد . من اينها را مىگويم و كسى نمىگويد كه چنين نبوده چرا كه بىراهان فراوانند و راه اندك است . تو خود ، مىدانى كه در پيش نياكان و بزرگان بيدار و پاكان من ، تو و نيايت پرستنده بوده‌ايد . ليك من با گفتن اين سخن ، فريبى نمىجويم . تو اگر چه آن چنان به آن كينه‌ها بشتافتى ، ولى شاهىِ خود را از شاهان من يافته‌اى . بگذار تا هرچه هست بگويم ، آنگاه اگر يكى از آنها دروغ بود ، بگوى . بدان كه از آن هنگام كه لهراسپ شاه ، تخت شاهى را به گشتاسپ داد ، من به نيروى بخت ، كمر پهلوانى بسته دارم . هر كه از پِى آن كين به چين رفت ، ديگر از آن پس بر او آفرين نكردند . پس از آن كه از براى گفتار گرزم ، پدرم مرا از بزم دور كرد و در بند آورد ، از براى آن بند كردن من به لهراسپ بد رسيد و روى زمين از تُركان ناپديد گشت . سپس جاماسپ