حكيم ابوالقاسم فردوسى
528
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ميهمانى ، گمان كردهاى كه برتر از آسمان هستى و خود را اين گونه مىپندارى . ليك چنين نپندار . بدان كه من از براى اين فرّ و شكوه تو است كه جوياى نرمى با تو هستم و نمىخواهم كه نامدارى به مانند تو در روز جنگ به دست من تباه گردد . من تنها سام پهلوان را - كه نرّه شير نيز از ترس او بيشه را رها مىكرد - دلير ميدانم و بس . اكنون در گيتى ، من يادگارى ازو هستم و شير نيز آشكارا به پيشم نيآيد . ديرگاهى است كه پهلوان گيتى بودهام ، ولى هرگز روزگار به بد نگذراندهام . من هستم كه گيتى را از دشمن پاك كردهام و رنج و اندوه بسيار بردهام . اينك يزدان را سپاسگزارم كه ساليانى بگذشت و چنين شاخ فرّخ همالى را بديدم كه از مرد ناپاك كيش ، كين مىجويد و همهء گيتى بر او آفرين مىكنند . اسفنديار كه چنين شنيد ، بخنديد و به رستم گفت : اى پسر سام سوار ، چون تو را به ميهمانى نخواندم ، تنگ دل گشتى . ليك بدان كه چون روز اين چنين گرم شد ، نخواستم كه با آمدن اين راه دراز ، تو را رنجه سازم . پس تندى مكن . با خود مىگفتم كه پگاه ، خودم اين راه را به پوزش خواهى بيآيم و شادمان به ديدار زال بروم و چندى روان خود را شاد دارم . اكنون كه تو اين چنين رنج بردى و از خانهء خود به اين دشت آمدى ، بيا و در اينجا بنشين و آرامش گزيده و جام مِى بردار و ديگر هيچ نامى از تندى و تيزى مبر . آنگاه اسفنديار ، رستم را در سوى چپ خويش جاى داد و بزم را اين چنين بيآراست . ليك رستم گفت : اين جاى من نيست . من در جايى مىنشينم كه مىخواهم . پس بفرمود كه بر دست راست ، چنان كه خواسته جايى را براى نشستن او بيآرايند . رستم كه چنين ديد ، با خشم به شاهزاده اسفنديار گفت : شكوه و هنر مرا ببين و چشم بگشاى و به اين گوهر نامورم بنگر و بدان كه من از نژاد سام دلاورم . مرد مهتر نژاد بايد كه هنر و دستى بخشنده و دلى پر از داد داشته باشد . پس اگر تو جايى سزاوار من ندارى ، ليك من پيروزى و نام و خِرد دارم . اسفنديار - آن فرزند شاه - كه چنين شنيد ، بفرمود تا زيرگاهى زرّين در پيش تخت بنهند . پس رستم پر از خشم و با