حكيم ابوالقاسم فردوسى

505

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گفتار گرزم ، مرا خوار ساختى و تنم را با بند گران و زنجير و بند آهنهاى آهنگران ببستى و به سوى گنبدان دژ بفرستادى و از خوارى ، مرا به بيگانگان دادى . سپس خودت بلخ را رها كردى و به زابل رفتى و رزم را بزم پنداشتى . هرگز تيغ ارجاسپ را نديدى و لهراسپ پير را در خون فكندى . پس از آن چون جاماسپ بيآمد و مرا آن چنان در بند و از آن بندها ، تنم را بدانگونه زخمى ديد ، پادشاهى و تخت و تاج را براى من پذيرفت و چندى نيز بر اين به سختى بكوشيد . ليك من در همان هنگام به دو گفتم : من اين بندهاى گران و زنجير و بند آهنهاى آهنگران را در روز رستاخيز به يزدان مىنمايم و از دست آن بدگوى به درگاه كردگار مىنالم . ولى جاماسپ ، مرا از ريختن خون آن همه سران سرافراز با گرزهاى گران آگاه كرد و گفت : برادر آزاده‌ات - فرشيدورد - اكنون در آن دشت نبرد ، زخمى افكنده گشته است و تنهاى بسيارى در آن رزمگاه با تير زخمى شده و خواهرانت را نيز بَرده كرده و برده‌اند و خود شهريار نيز از تركان گريخته و پيوسته از اين كه اسفنديار را در بند آورده ، بر خود مىپيچد . پس آيا تو دلت به چنين كارها و درد و اندوه و آزارهايى نمىسوزد ؟ و بدين سان جاماسپ سخنان بسيارى اين چنين با درد و اندوه بگفت . من كه چنين شنيدم ، همهء آن زنجير و بندها را در هم شكستم و به نزد شاه ايران روان گشتم . سپس اگر بگويم كه بيشمار از دشمنان را كشتم ، سخنى به كژّى نباشد كه در پيش شهريار مىگويم . نيز اگر بخواهم از هفت خوان سخن گويم ، براستى كه هرگز پايانى نيابد . سرانجام سر ارجاسپ را از تن جدا ساختم و با اين كار ، نام گشتاسپ را برافراختم . آنگاه زنان و كودكانشان را با گنج و تاج و تخت آنها به اين بارگاه آوردم . ليك سرانجام ، گنج از آن تو شد و بهرهء من از اين كارها خون و رنج گشت . از آن همه بند و سوگند و پيمانى كه با من بكردى ، دلم به فرمانت گرمتر شد . پيوسته مىگفتى اگر تو را بار ديگر ببينم ، تو را از روان روشن خويش نيز برگزينم و افسر و تخت پيلسته را به تو دهم زيرا كه با اين مردانگى ، سزاوار تاج هستى . ولى اكنون من در پيش اين بزرگان شرمگينم ، زيرا به من مىگويند كه گنج و سپاهت كجاست ؟ پس اينك بگو كه چه بهانه‌اى دارى ؟ و من