حكيم ابوالقاسم فردوسى

495

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بود . از آن تيغ باران ، سرها همچون برگ درخت مىريختند . رخت يكى بر زمين ريخته مىشد و ديگرى تخت مىيافت . در آن رزمگاه كوههء خون برخاسته بود . سرى به زير نعل بود و سر ديگرى با كلاه . نداند كسى راز بىبر جهان * نخواهد گشادن به ما بر نهان هر كه توانست ، سوار بر اسپ بگريخت . ليك هر كه در دَم اژدها رفت ، اگر چه بكوشيد ، ولى ازو رهايى نيافت . بيش از اندكى از آن تركان و چينيان نماندند و آنان كه ماندند ، نيز كسى نامشان را نخواند . همه كلاهخود و جوشنها را فرو ريختند و با ديدگانى خونبار به پيش اسفنديار آمدند . ليك اسفنديار سپهبد كه خونريز و بيدادگر بود ، هيچيك از آن پهلوانان را زينهار نداد . پس بيشمار از آن زخميان را بكشتند . ديگر هيچ نامدارى در ميان پهلوانان چين و هيچ شهريارى در توران زمين نمانْد . پس ايرانيان سراپرده و تاژها را برداشتند و در آن سوى دژ بزدند . آنگاه اسفنديار دو دار بلند در پيش در دژ بزد و كمند پيچانى از آنها بيآويخت . سپس بر يكى از آنها سر اندريمان و بر ديگرى برادرش را نگونسار كرد . در هر سو كه نشان پهلوانى بود ، سپاهى بفرستاد . بفرمود تا همهء توران زمين را در هم بريزند و آتش در آن زنند . در هيچ‌جا نامدارى نمانْد . سوارى در چين و توران نمانْد . گويى ابر سياهى برآمد و آتش بر آن رزمگاه بباريد . آنگاه چون اسفنديار كار را بدانگونه ديد ، سران سپاه را بيآورد و به ميگسارى پرداخت . نامه نوشتن اسفنديار به گشتاسپ و پاسخ او آنگاه اسفنديار دبير نويسنده را پيش خواند و چندى با او در بارهء آن چاره و جنگ