حكيم ابوالقاسم فردوسى

489

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

نفير از درگاه برخاست . پس سپاهيان از دشت به سوى دژ روان شدند . از گَرد آن سپاه ، خورشيد تابان نيز سياه گشت . همه در زير گبر و كلاهخود بودند و از جگرشان خون مىباريد . از سوى ديگر به دژ آگهى رسيد كه سپاه آمد و همه‌جا به زير گَردى سياه رفته است . همهء دژ پر از نام اسفنديار است و درخت رنج و سختى ، كَبَست « 1 » ببار آورْد . ارجاسپ كه چنين شنيد ، گبر بر تن كرد و دست بر دست بماليد و بفرمود تا كهرم شيرگير ، سپاه و گرز و شمشير و تير را ببرد . به طرخان نيز گفت : اى سرفراز ، زود به همراه سپاهى رزمساز برو و دوازده هزار جنگجوى نامدار و دشنه‌گذار را با خود ببر و ببين كه آيا اين رزمجويان چه كسانى هستند و از اين تاختن ، چه آهنگى دارند ؟ پس طرخان سرافراز با يك ترزفان « 2 » به اينسوى دژ شتافت و سپاهيانى با جوشن و ساز جنگ و درفش سياه پلنگ پيكرى بديد . پشوتن سپهبد در دل سپاه بود و سپاهيانش همگى دست به خون شسته بودند . پشوتن گرز اسفنديار را در دست داشت و اسپى نامدار در زيرش بود . تنها به اسفنديار تهمتن مىمانست و همه او را شاه ايران مىخواندند . از آن همه سپاه ، كسى روز روشن را نديد . از زخم پيكانهاى الماسگون ، گويى از ابر خون مىباريد . از دو سپاه ، كسانى كه پهلوانانى پرخاش جوى بودند ، به جنگ بيرون شدند . پس نوش‌آذر تيغ زن به پيش آمد و از آن انجمن همآوردى بخواست . طرخان سرافراز كه چنين ديد ، به پيش او آمد تا سرش را بر خاك آورَد . چون نوش‌آذر او را بر دشت بديد ، دست بزد و تيغ از ميان بركشيد و كمرگاه طرخان را به دو نيم كرد و با اين كار ، دل كهرم را از درد ، پر از بيم ساخت . آنگاه به همانسان به دل سپاه تاخت و ديگر كهتر و مهتر برايش يكسان بود . چنان دو سپاه بهم تاختند كه از گَرد سپاهيان ، ابرى در آسمان بسته شد . كهرم سرافراز كه چنين ديد ، به سوى دژ گريخت و سپاهيان نيز همچنان مىتاختند . پس كهرم به پيش

--> ( 1 ) - كَبَست به پارسى به معناى حنظل است . ( 2 ) - تَرْزَفان همان ترجمان يا مترجم است .