حكيم ابوالقاسم فردوسى

485

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خريداران فراوانى بشتافتند و بازار آن كلبه گرم شد . آن شب بگذشت . بامداد فردا اسفنديار به ايوان و نزد شاه رفت . روى زمين را ببوسيد و چندى بر ارجاسپ آفرين بخواند و گفت : اين بار و كاروانى را كه اين چنين تيز با ساربان براندم ، درونش پر از دستبند و افسرهايى است كه سزاوار شاه سرافراز است . پس شاه به گنجور بگويد تا آن خواسته‌ها و همهء آن كلبهء آراسته را ببيند تا اگر هيچ گنجى را شايسته ديد ، آن را بيآورد . از شهريار زمين ، پذيرفتن باشد و از بازرگان ، پوزش و آفرين . ارجاسپ كه چنين شنيد ، بخنديد و او را بنواخت و جايگاهى گرانمايه‌تر برايش بساخت . آنگاه به دو گفت : نامت چيست ؟ اسفنديار گفت : نامم خرّاد است و مردى گيتىنورد « 1 » و بازارى و شادكامم . ارجاسپ گفت : اى مرد دلآراى ، تو كه اين همه رنج برده‌اى ، ديگر پوزش مخواه . تو نبايد از دربان ، بار بخواهى و هر گاه كه دلت خواست ، به نزد من بيا . سپس ارجاسپ از او در بارهء رنج آن راه و از ايران و توران و كار سپاهيان بپرسيد . اسفنديار گفت : من پنج ماه است كه با درد و رنج در راه بوده‌ام . ارجاسپ به دو گفت : از كار اسفنديار و نيز گرگسار در ايران چه آگهى دارى ؟ اسفنديار گفت : اى نيكخوى ، بدان كه هر كسى در اين باره چنان كه دلش مىخواست سخن راند . يكى گفت كه اسفنديار از پدرش پر آزار شد و از او سرپيچى كرد . ديگرى گفت كه او از راه برسخوان « 2 » سپاهى به سوى هفت خوان برد تا در توران زمين رزم آزمايد و با مردانگى از ارجاسپ كين بخواهد . ارجاسپ كه چنين شنيد ، بخنديد و گفت : چنين سخنى را مرد كهن و كارآزموده نگويد . اگر كركسى نيز بتواند به سوى هفت خوان بيايد ، ديگر تو مرا از مردمان مخوان و اهريمن بخوان . چون اسفنديار جنگى آن سخن را بشنيد ، زمين را ببوسيد و شادان از ايوان ارجاسپ بيآمد . پس در

--> ( 1 ) - گيتىنورد همان جهانگرد و سياح است . ( 2 ) - برسخوان ( برسخان ) از شهرهاى اسپيجاب بوده كه در مشرق طراز و بر كران درياى ايس كوك ، ميان چگل و تغزغز قرار داشته است . ر . ك . حدود العالم ، ص 257 101 و تعليقات مينورسكى مقدسى ، احسن التقاسيم ، ج 1 ، ص 69 و ج 2 ، ص 384 . همچنين ناحيهء ديگرى به نام برسخان ( برشخا ، برشخان ) در دو فرسنگى بخارا بوده است . ر . ك . برهان قاطع ، ماده برشخا و برشخان و حواشى معين .