حكيم ابوالقاسم فردوسى

479

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چو نوميد گردد ز يزدان كسى * ازو نيكبختى نيايد بسى پس باشد كه به نيروى يزدان بر اين مردم بدكنش و بت‌پرست چيره گرديم و همگى از آن دژ ، توانگر و با گنج و افسر شويد . و بدين سان چون خورشيد چادر زرد خود را بر سركشيد و باختر به رنگ گل شنبليد گشت ، همهء پهلوانان بنه بر نهادند و با شهريار روان شدند . چون چندى از آن شب تيره بگذشت و خروش كلنگ از آسمان برآمد ، اسفنديار از آن آواز برآشفت و به گرگسار پيام فرستاد كه : تو كه گفتى در اين ايستگاه هيچ آب و جايى براى آرامش و خواب نيست . ليك اكنون بانگ كلنگ « 1 » از آسمان برخاست . پس چرا دل ما را از براى آب تنگ بساختى ؟ گرگسار گفت : بدان كه ستوران در اينجا تنها چشمهء آب شور بيابند . چشمهء آب ديگرى نيز هست كه همچون زهر مىباشد و تنها مرغان و ددان از آن بهره مىبرند . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : همانا كه از گرگسار ، راهنمايى كينه‌دار ساختم . آنگاه گيهاندار نيكى دهش را بخواند و از گفتار گرگسار به تيزى سپاه را براند « 2 » . خوان هفتم گذشتن اسفنديار از رود و كشتن ، گرگسار را چون پاسى از شب تيره بگذشت ، خروش جنگ برخاست . پس اسفنديار شاه بر اسپ بنشست و از دل سپاه به پيش آن رفت . چون به پيش سپاه رسيد ، درياى ژرف بىبُنى بديد . شترى كه در آن كاروان بود و ساربان آن را پيش رو كرده بود ، داشت در پيش رو در ميان آب فرو مىرفت . پس اسفنديار سپهبد شتابان چنگ بزد و دو ران آن را بگرفت و از گل به بيرون كشيد . گرگسار - آن تُرك بدخواه چگل - كه چنين ديد ،

--> ( 1 ) - كُلَنگ پرنده‌اى كبودرنگ و دراز گردن ، بزرگتر از لك لك است كه آن را براى گوشتش شكار كنند و خورند و پرهاى زير دُم او را بر سر زنند . برهان قاطع ، ماده كلنگ . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 193 - 192 .