حكيم ابوالقاسم فردوسى

474

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بدين سان اسفنديار شاه همچون باد برفت تا اين كه كوهى ديد كه سر به آسمان برآورده بود . پس اسپ و گردونه را در سايهء آن نگاه داشت و انديشيدن گرفت و پيوسته بر خداى يكتايى كه گيتى به فرمان او برپا شد ، آفرين بخواند . در همان هنگام چون سيمرغ از فراز كوه آن تبنگو و از پسِ آن سپاه و نالهء نفير را بديد [ و بشنيد ] ، همچون ابرى سياه از كوه به زير آمد . ديگر نه خورشيد پيدا بود و نه ماه . سيمرغ بر آن بود تا آن گردونه را همچنان كه پلنگى نخچيرى را مىگيرد ، به چنگ گيرد . پس بال و پر خود را بر آن تيغها [ ى گردونه ] بزد . ليك ديگر هيچ زور و فرّى براى سيمرغ نمانْد . چندى چنگ و نوكش بلرزيد و آنگاه ديگر بر خاك افتاد . چون آن دو بچّهء سيمرغ ، او را خروشان و خون از دو ديده چكان ديدند ، چنان از آن جايگاه پريدند كه از سايهء آنها ، ديدگان تيره گشت . سيمرغ كه از آن زخمها سست شد ، چنان ازو خون روان شد كه همهء اسپ و تبنگو و گردونه را بشست . پس اسفنديار زره‌دار با شمشير هندى در دست از تبنگو بيرون شد و بغرّيد . و براستى كه ديگر مرغ در پيش نهنگ چه زورى مىتوانست بيآورَد ؟ اسفنديار چندان بر او تيغ بزد كه آن مرغ چاره‌گر ديگر بيچاره و پاره پاره گشت . آنگاه به پيش خداوند ماه - همو كه بر هر بدى پيروزى بداد - آمد و گفت : اى داور دادگر ، اى خداوند پاكى و زور و هنر ، اين تو بودى كه پِى جادوان را از جا ببردى و مرا به اين نيكى راهنماى گشتى . در همان هنگام خروش كارناى برخاست و پشوتن سراپرده را با جنگ افزار و سپاهيان برادر و پسر [ اسفنديار ] و بزرگان ِ با تاج و كمر ايران بيآورد . از آن سيمرغ كه كشته شده بود ، كسى روى دشت را نديد و همه‌جا تنها اندام و چنگال پر خون آن مرغ ديده مىشد . بر روى زمين از كوه تا كوه ، هيچ بجز خون نبود و همهء دشت به زير پَر او رفته بود . آنگاه اسفنديار شاه را - كه رخسار ماه را نيز خيره مىساخت - با تنى پر خون بديدند . پس آن سران و سواران و دليران جنگى بر او آفرين بخواندند . ليك در همان هنگام چون گرگسار بشنيد كه آن شهريار نامور پيروز گشت ، تنش لرزان و رخسارش لاژوردين گشت و پيوسته گريان و با دلى پر از درد بود . اسفنديار شاه جوان سراپرده