حكيم ابوالقاسم فردوسى
468
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
اى بدنشان ، تو را همچنان در بند خواهم برد و خواهى ديد كه آن اژدها در جنگ با من از شمشير تيزم رهايى نمىيابد . پس اسفنديار بفرمود تا درودگران « 1 » را با چوبهاى گران سزاوارى بيآورند . و بدين سان آن درودگر پاك انديش گردونهء چوبين نيكويى بساخت و به گِرد آن تيغهايى بنشاند و در بالاى آن نيز تبنگوى « 2 » نيكى گذاشت و آن را بيآراست . آنگاه اسفنديار شاه دو اسپ گرانمايه به آن ببست و براى آزمودن آن با زره و دشنهء كابلى و كلاه پهلوانى در آن تبنگو بنشست و چندى بدانگونه اسپ براند . چون بدين سان كار آن اژدها ساخته شد ، اسفنديار شاه از آن رنج پرداخته گشت . پس در هنگامى كه شب فرا رسيد و همهجا به سياهى روى زنگى گشت و ماه ، تاج خود را از بخش بره بنمود ، اسفنديار بر اسپى تيزتگ بر نشست و آن سپاه نامدار نيز از پس او روان گشت . روز ديگر چون همهجا روشن شد و درفش شب تيره پنهان گشت ، پشوتن به همراه بزرگان و خويشان اسفنديار نامجوى به پيش او آمد . پس اسفنديار شاه پهلوان گبر بپوشيد و سپاه را به پشوتن فرّخ سپرد . آنگاه آن گردونه و تبنگو را كه دو اسپ گرانمايه بر آن بسته شده بود ، بيآورد . پس آن شهريار دلير در آن بنشست و تيز به سوى اژدها روى نهاد . چون اژدها از دور آن بانگ گردونه را بشنيد و تاختن اسپ جنگى را بديد ، همچون كوهى سياه از جاى بيرون آمد . گويى خورشيد و ماه نيز تاريك گشت . چشمانش به مانند دو چشمهء تابان از خون بود و پيوسته از دهانش آتش بيرون مىآمد . دهانش را بسان دهار « 3 » سياهى باز كرده بود و غرّان به اسفنديار نگاه مىكرد . چون اسفنديار آن شگفتى را بديد ، به يزدان پناه برد . اسپ مىخواست تا از گزند آن اژدها رهايى يابد . ليك اژدها ، آن دو اسپ را با دُم خويش دركشيد و آنها را با آن گردونه بخورد . اسفنديار
--> ( 1 ) - درود گران به پارسى ، نجّاران را گويند . ( 2 ) - تبنگو به پارسى ، صندوق را گويند . ( 3 ) - دَهار به پارسى به معناى غار است .