حكيم ابوالقاسم فردوسى

467

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

اسفنديار به درون آب رفت و سر و تن بشست . در آن كار هيچ نگهدارى بجز يزدان پاك نجست . پس به درگاه داور دادگر و پاك گفت : اين تو بودى كه به دست من آن ددان را نابود بساختى . در همان هنگام سپاهيان به آنجا رسيدند و پشوتن آن بر و يال شيران را بديد . پس بر اسفنديار آفرين كردند و او را نامدار زمين خواندند . آنگاه اسفنديار پهلوان به نزديك خرگاه و سراپرده آمد و خوان بنهادند و خوانسالار « 1 » پاكيزه مغز ، خورشهاى نيكويى بيآورد « 2 » . خوان سوم كشتن اسفنديار ، اژدها را آنگاه اسفنديار بفرمود تا گرگسار بدانديش و بد روزگار به پيش او آيد . پس سه جام از آن مِى لآلفام به دو داد و چون گرگسار اهريمن از آن جام مِى شاد گشت ، اسفنديار به دو گفت : اى مرد بدبخت و خوار ، هر چه از ديدار فرداى من مىدانى ، بگوى . گرگسار گفت : اى شاه برترمنش ، بد هر بدكنشى از تو دور بادا ، كه همچون آتش به يكباره بشتافتى و اين چنين از رنج و سختىها بگذشتى . ليك نمىدانى كه فردا برايت چه پيش خواهد آمد . پس بر بخت بيدار خود ببخشاى . بدان كه چون فردا از اينجا به ايستگاهى ديگر رسى ، كارى بسيار بدتر از اين در پيش است . اژدهايى دژم به پيش تو آيد كه با دَم خويش ماهى را نيز از دريا برمىآورد . از كامش آتش برافروخته مىگردد و اندامش بسان يك كوه خاراست . پس اگر از اين راه بازگردى ، روا باشد و روان خودت بر اين پند من گواه است . آيا تو را از خود و از اين سپاهيان كه اين گونه انجمن گشته‌اند ، دريغ نمىآيد ؟ اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت :

--> ( 1 ) - خوانسالار به معناى سر آشپز ، آشپز ، خورشگر است . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 187 - 186 .