حكيم ابوالقاسم فردوسى

465

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ديگران نرسد . اسفنديار بيآمد و جامهء جنگ بپوشيد و دوال زين اسپ سياه‌رنگش را نيز ببستند . چون اسفنديار سپهبد به نزديك گرگها رسيد ، همچون پيلى سترگ ران بيفشرد . آن دو گرگ بر و دوش و چنگ و گوپال و ميان بستن اسفنديار را بديدند . پس بسان دو پيل خشمگين و جنگجوى به سوى او روى به دشت نهادند . ليك اسفنديار دلير به مانند شيرى غرّان بغرّيد و كمان را به زه كرد و با تندى نخيز ساخت و بر آن اهريمنان تير باران بكرد . آن دو گرگ از پيكان پولادين او سست گشتند و هيچيك تندرست نماندند تا به پيش او آيند . اسفنديار با دلى روشن نگاه كرد و آن دو دد را سست و زار بديد . پس تيغ زهر آبگونى بركشيد و سرهايشان را ببُريد و بر آنها را چاك كرد و خونشان را بر خاك بريخت . آنگاه از آن اسپ نامور فرود آمد و جنگ افزار و تن خود را از خون آنها بشست . سپس جاى پاكى را در آنجا بجست و با بيچارگى به پيش يزدان آمد و با دلى پر از درد و سرى پر از گَرد ، رخسار به سوى خورشيد كرد و گفت : اى داور دادگر ، اين تو بودى كه مرا زور و هوش و هنر بدادى و تو آن ددان را بر خاك افكندى . پس در هر نيكويى ، راهنما باش . در همان هنگام سپاهيان به همراه پشوتن برسيدند و اسفنديار پهلوان را در جايگاه نماز بديدند . همهء آن پهلوانان و سپاهيان از آن كار در شگفت گشتند و با خود انديشيدند كه : اينها را گرگ بخوانيم يا پيل مست ؟ اين دل و تيغ و دست ، جاويد بادا و بىاو تخت شاهى و بزرگى و بزم و سپاه مبادا . آنگاه آن پهلوانان فرخنده‌انديش برفتند و سراپرده را در پيش او بزدند . سپس خوان زرّينى بيآراستند و خوردنى و مِى بخوردند « 1 » .

--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 186 - 184 .