حكيم ابوالقاسم فردوسى

464

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ديده و نه شنيده است . سر باروى آن از ابر سياه نيز برتر است و سپاه و جنگ افزار فراوانى در آن است . پيرامونش چنانى رودى روان است كه روان آدمى از ديدن آن خيره مىگردد . شهريار توران هنگامى كه مىخواهد از براى شكار به دشت بيآيد ، با كشتى از آن مىگذرد . سد سال هم اگر در آن دژ بماند ، او را نيازى به هيچ چيزى از دشت نيآيد . آن دژ او پر از زمينهاى كشاورزى و گياه و درخت برومند و آسياب است . چون اسفنديار اين سخنان را بشنيد ، زمانى بپيچيد و خاموش ماند . آنگاه به دو گفت : ما را بجز اين راهى نباشد . همانا كه در گيتى هيچ چيز بهتر از راه كوتاه نيست . ليك گرگسار گفت : اى شهريار ، بدان كه هرگز كسى با زور و آواز از هفت خوان نگذشته ، مگر اين كه از جان خويش سير گشته باشد . اسفنديار نامور به دو گفت : اگر با منى ، دل و زور اهريمنى را خواهى ديد . اينك بگوى كه از نخست چه چيزى به پيش من مىآيد زيرا كه بايد براى پيكار با او آماده گردم . گرگسار گفت : اى شاه مايه‌ور و اى سوار برگزيده ، نخست دو گرگ نرّ و ماده به پيش تو بيآيند كه هر يك همچون پيلى سترگ باشند . شاخهايى بسان گوزن داشته باشند و رزم شيران را آرزو كنند . دو دندانشان همچون پيل ژيان و بر و يالشان فربه و ميانشان لاغر باشد . اسفنديار كه چنين شنيد ، بفرمود تا گرگسار ناسودمند را همچنان در بند به خرگاه بردند . آنگاه كلاه كيانى بر سر نهاد و بزمگاهى بيآراست . چون خورشيد ، تاج خود را از بلندى بنمود و آسمان راز خود را با زمين بگشود و روز فرا رسيد ، آواى كوس از درگاه برخاست و ديگر از آن همه سپاهى ، زمين همچون آهن و آسمان به سياهى آبنوس گشت . پس اسفنديار به سوى هفت خوان ، روى به توران زمين نهاد و آباد و شاد با سپاهيان روان شد . آنگاه چون به يك ايستگاه رسيد ، يكى از ناموران سپاه را برگزيد . به مرد بيدارى به نام پشوتن كه نگهدار سپاه از دشمنان بود ، گفت : سپاهيان را به آيين ، نگاه دار . بدان كه من پيوسته از آن گفتار گرگسار به خود مىپيچم . پس خودم پيش رو سپاه مىگردم تا اگر به من بد رسد ، به