حكيم ابوالقاسم فردوسى

451

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تنى دردمند كه در آن زنجير و بندها ساييده گشته بود ، به گرمابه رفت . سپس جوشن خسروانى و جامهء پهلوانى بخواست و بفرمود كه : آن اسپ گام زن و آن كلاهخود و شمشيرم را بيآوريد . چون چشمش بر آن اسپ افتاد ، يزدان نيكىدهش را ياد بكرد و گفت : اگر من گناهى كرده‌ام ، از براى آن در اين بند آزرده گشتم . ليك اين اسپ چموش بربرى چه كرده بود ، كه مىبايست اين گونه لاغر گردد ؟ اينك او را بشوييد و پاك كنيد و با خوردن ، تنش را نيرومند سازيد . پس از آن ، كسى را به نزد آهنگران و كسانى كه در آن كار استاد بودند ، فرستاد . ايشان نيز برفتند و چند زره براى او بساختند و همهء جنگ افزارش را بيآراستند « 1 » ديدن اسفنديار ، برادر خود ، فرشيدورد چون شب همچون اهريمنى كينه‌خواه بيآمد ، خروش زنگ از آن بارگاه برخاست . پس اسفنديار با تيغ هندى در دست بر آن اسپ پهلوانى بنشست و با بهمن و نوش‌آذر سرفراز آن راه دراز را در پيش گرفت . جاماسپ - آن دستور فرخندهء گشتاسپ - پيش رو و راهبر او بود . چون آن سواران جنگى از آن باروى دژ بيرون آمدند و به دشت رفتند ، اسفنديار سپهبد روى به سوى آسمان كرد و گفت : اى داور راستگوى ، همانا كه تو آفرينندهء كامكار و فروزندهء جان اسفنديارى . اگر در اين جنگ پيروز گردم و گيتى را بر ارجاسپ تنگ كنم و كين لهراسپ‌شاه - آن پير بىگناه - و كين آن سى و هشت برادرم - كه خاك دشت از خونشان لآلگون گشت - را از او بخواهم ، در پيشگاه داور دادگر پذيرفتم كه از اين كه كه پدرم مرا زندانى ساخت ، هيچ كينه‌اى از او به دل نگيرم و گيتى را از ستمكاران پاك كنم و سد آتشكده در گيتى نو سازم و هرگز كسى پاى مرا در بزم نبيند مگر اين كه در بيابان خشكى كه هرگز هيچ گورخر و

--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 179 - 177 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 163 .