حكيم ابوالقاسم فردوسى

432

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

اينك نمىدانم كه شاه چرا از من كينه به دل دارد ؟ براستى كه ديو ، دلش را فريفته كه اين چنين شيفتهء در بند كردن من گشته است . اسفنديار سرگرم گفتن اين سخنان بود كه گَرد سپاهى از دور پديدار گشت . [ جاماسپ ] آن چراغ گيتى و دستور شاه ايران بود . چون يكديگر را بديدند ، هم اسفنديار پهلوان و هم جاماسپ پير ، هر دو از آن اسپان چموش فرود آمدند . پس اسفنديار فرّخ از او پرسيد كه : آيا شهريار پهلوان چگونه است ؟ جاماسپ خردمند گفت : درست و شاد است . آنگاه سر اسفنديار را ببوسيد و نامه را بداد و او را به درستى از همهء كارها آگاه ساخت و اين كه ديو ، شاه را گمراه ساخته است . اسفنديار كه چنين شنيد ، به جاماسپ خردمند گفت : اكنون در اين روزگار ، كار مرا چگونه مىبينى ؟ اگر بدين گونه با تو به درگاه شاه آيم ، پدرم با من نيكى نخواهد كرد . اگر هم سر از فرمان او بپيچم ، همانا كه سركشى كرده باشم . پس اينك اى پير خردمند ، چاره‌اى بساز زيرا كه نبايد اين چنين بيهوده بمانيم . جاماسپ خردمند گفت : اى شاه پهلوان كه تنت جوان و ليك ، داناييت پير است ، تو خود مىدانى كه خشم پدر بر پسر از مهر پسر به پدر نيز بهتر است . پس اينك بر تو بايسته است كه به روى ، زيرا هرچه او كند ، باز هم پادشاه است . و بدين گونه بر اين نهادند و جاماسپ فرستاده و اسفنديار - آن شاه گردنفراز - بازگشتند . اسفنديار ، جاماسپ را در جاى خوبى فرود آورد و جام نبيذ در دست گرفتند و در پيش روى ، داربوى بسوختند و به رامش بپرداختند . روز ديگر اسفنديار بر تخت خود بنشست و بسيارى از سپاهيان به پيش او آمدند . پس اسفنديار همهء سپاهيانش را به بهمن سپرد و آنگاه خود كمر ببست و كلاه بر سر نهاد و با چند تن از پهلوانان به درگاه شاه آزادهء ايران خراميد . بند كردن گشتاسپ ، اسفنديار را چون گشتاسپ‌شاه از آمدن پسرش آگاه شد ، كلاه كيانى بر سر نهاد و همهء مهتران