حكيم ابوالقاسم فردوسى
430
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
پدرش از براى او بدتر شود . اگر بندهاى در برابر خداوندش سركشى كند ، بايد سر از تنش جدا ساخت . بدان كه من چون اين سخن را از يك رازدار بشنيدم ، نخست آن را باور نكردم . شاه كه چنين شنيد ، گفت : اين چه سخن و رازى است ؟ چه كسى اين راز را گفته است ؟ گرزم به آن شاه گيتى گفت : اى راستگوى ، اكنون نمىتوان اين راز را بازگفت . پس شاهنشاه ايران آنجا را از ديگران تهى كرد و آنگاه به آن گرزم فريبكار گفت : اينك به نزد من آى و همهء آن راز نهانى دشمن مرا به نزدم بازگوى . گرزم پليد گفت : شاه ايران مرا از همهء گيتى بىنياز ساخته ، پس سزاوار باشد كه من نيز اين راز را از شاه نهان ندارم و دست از پند او نيز برندارم اگر چه او نپسندد . و اگر چه شاه نخواهد كه من رازى را بازگويم ، باز هم هيچ رازى را از او پنهان نخواهم داشت . زيرا اگر اين سخن را بگويم و شاه نشنود ، بهتر از آن است كه آن را نهان دارم . پس اى شاه ، بدان كه اسفنديار آمادهء كارزار با تو مىگردد . سپاهيان بسيارى به سوى او روى نهادهاند و به نزدش آمدهاند . اكنون نيز از آن رو كه تو را به شاهى نمىپسندد ، بر آن است كه تو را در بند آورد و آنگاه ديگر اگر تو را به دست آورَد و ببندد ، همهء گيتى را به زير دست خود خواهد آورد . تو خود ، مىدانى كه اسفنديار كسى است كه در رزم هيچ همآوردى ندارد . چون آن كمند تاب دادهاش را چنبر سازد ، ديگر آفتاب نيز ياراى رفتن به جنگ او را ندارد . اينك من هر آنچه شنيده بودم ، به تو راست بگفتم . ليك تو خود ، بهتر مىدانى و فرمان از آن توست . چون گرزم اين سخنان را به شاه ايران بگفت ، آن شاه نامبردار خيره بماند و گفت : آيا هرگز چه كسى اين شگفتى را ديده است ؟ پس دژم گشت و كينهء پسر را در دل گرفت « 1 » . ديگر هيچ مِى نخورد و شادى نكرد و بىهيچ بزمى ، با آه سرد بنشست . آن شب از انديشه ، خواب به چشمش نيآمد . از انديشهء كار اسفنديار ، او را شتاب آمده
--> ( 1 ) - بلعمى ، تاريخ بلعمى ، ج 2 ، ص 662 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 93 ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 176 - 172 ابن بلخى ، فارسنامه ، ص 51 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 143 .