حكيم ابوالقاسم فردوسى

423

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

- آن پهلوان فرّخ‌نژاد و لشگرافروز - داد . بخش ديگر را با بزرگان و پهلوانان ايران به برادرش سپرد و سديگر بخش را به نزد خود - كه آوازى همچون ابر غرّنده داشت - نگاه داشت . آنگاه چون آن نستور گردنكش پاك تن و نوش‌آذر « 1 » پهلوان لشگرشكن با هم در پيش اسفنديار لشگرشكن ايستادند ، پيمان ببستند كه : اگر تيغ دشمن ، زمين را هم به درد ، از اين جنگ زنده باز نگرديم و دست خود را از اين دشمن بدكنش بازنداريم . سپس آن سد سوار به سوى كارزار رفتند . چون ايشان اسپ بتاختند ، همهء پهلوانان و دليران ايران از جاى برخاستند و جوشن بر تن كردند و ديگر چندان از سپاه دشمن بكشتند كه جاى آن آوردگاه از آن همه كشته تنگ گشت . چندان خون بر در و دشت مىرفت كه از آن خونها آسياها مىگشت . ارجاسپ كه چنين ديد ، با نامداران و پهلوانانش به پيش آمد . ليك اسفنديار - آن پهلوان پهلوان كُش - نيزه در ميان آن نرّه ديوان پيغو نژاد نهاد و سينه‌هايشان را به پشتشان بدوخت و بدين گونه بسيارى از آن سركشان را بكشت . چون خاقان دانست كه از آن پس ديگر هيچكس را ياراى رفتن به جنگ اسفنديار نيست ، همچنان برجاى ماند تا اين كه روز بگذشت . آنگاه در ميان آن هياهو روى به سوى بيابان نهاد « 2 » . ايرانيان كه چنين ديدند ، در آن سپاه بيشمار چينيان بيآويختند و در هر سو بسيارى از ايشان را بكشتند . ليك شگفتا كه سرانجام ، كسى ايشان را ببخشود .

--> ( 1 ) - نوش‌آذر هم نام برادر اسفنديار و هم نام پسر او بوده است . برهان قاطع ، ماده نوش‌آذر ، حواشى معين . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 171 طبرى ، تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 478 بلعمى ، ج 2 ، ص 661 - 659 بندهش ، ص 140 مسكويه ، تجارب الامم ، ج 1 ، ص 83 ابن اثير ، الكامل ، ج 3 قبل از اسلام ، ص 143 - 141 نويرى ، نهاية الإرب ، ج 10 ، ص 162 .