حكيم ابوالقاسم فردوسى

421

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

همين را مىخواهد . ما بر اين كار همداستان نيستيم كه شاهنشاه گيتى ، خود ، از براى كين خواهى به رزم آيد . پس ديگر آراستن اين سپاهيان از بهر چه باشد ؟ آنگاه [ جاماسپ ] آن دستور گرانمايه به شاه گفت : تو نبايد به اين كينه‌گاه به روى . اسپى را كه بر آن سوار گشته‌اى ، به نستور بده و او را به سوى رزم با دشمن بفرست . زيرا كه او نيكوتر از تو كين پدرش را بازخواهد آورد . كشتن نستور و اسفنديار ، بيدرفش را شاه كه چنين شنيد ، اسپش - بهزاد - را با آن جوشن و كلاهخود پولادين به نستور داد . نستور كه پدرش بدانسان كشته گشته بود ، ميان را ببست و بر آن بهزاد سياه‌رنگ سوار شد . پس نشسته بر آن اسپ سياه خوبرنگ به سوى رزمگاه خراميد و در پيش رده سپاه دشمن بايستاد و آه سردى از جگر بركشيد و گفت : منم نستور - پسر زرير - كه نرّه شير نيز به جنگم نيآيد . آيا آن بيدرفش جادوگر كه درفش كاويانى با اوست ، كجاست ؟ چون هيچ پاسخى به آن آزاده ندادند ، آن اسپ سياه‌رنگ - بهزاد - را از جاى برانگيخت و بسيارى از دلاوران سپاه دشمن را بكشت . ليك هيچيك از ايشان به جنگ او نشتافت . از سوى ديگر ، اسفنديار پهلوان ، بيشمار از دشمنان را بكشت . چون سالار چين ، نستور - پسر آن شاهزادهء پهلوان - را بديد ، به سپاهيان گفت : شايد كسى باشد كه بتواند بدين گونه نيزه بزند . او بيشمار از دلاوران مرا بكشت . پس شايد آن زرير سوار زنده گشته است ؟ زيرا كه زرير نيز كه نخست به سوى من آمد ، درست به همين گونه اسپ مىتاخت . آن بيدرفش برگزيده كجاست ؟ هم اكنون بشتابيد و او را به نزد من بخوانيد . بيدرفش كه چنين شنيد ، بىدرنگ با آن درفش كاويانى در دست و سوار بر آن اسپ خسروى زرير و آن جوشن پهلوانى زرير بر تن ، بيآمد و به پيش نستورشاه - آن پسر شاه و چراغ همهء سپاهيان - خراميد . و بدين سان آن سرِ جادوان ترك و پسر