حكيم ابوالقاسم فردوسى

412

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كشته شدن گرامى ، پور جاماسپ پس سوار جنگ جويى به نام گرامى - كه فرزند گرانمايهء [ جاماسپ ] دستور شاه بود - بسان رستم پسر دستان سام ، با كمندى گِرد كرده بر فتراك و سوار بر اسپى زرد رنگ از ميان سپاه بيرون آمد و به پيش ردهء چينيان بايستاد . آنگاه خداوند دادار را ياد كرد و گفت : آيا كداميك از شما آن چنان شيردل است كه به سوى اين نيزهء جان گسل بيآيد ؟ آن نامخواست جادوگر خويش كام كجاست ؟ نامخواست كه چنين شنيد ، سوار بر اسپى بسان كوه برفت و بدين گونه آن دو سوار دلير با گرز و نيزه و شمشير و تير با يكديگر بگشتند . گرامى پهلوانى بود كه زور شير را داشت و هيچ سوار دليرى در برابر او تاب نمىآورد . پس نامخواست كه آن زور كيانى و تيغ برّنده را ديد ، از برابر گرامى بگريخت . گرامى كه چنين ديد با خشمى تيز و دلى كه از آن كينه ، پر از خون گشته بود و با روانى پر ستيز به ميان ردهء سپاه دشمن افتاد . پس از دامان كوه باد برخاست . از دو سو سپاهيان بهم برآويختند و گَرد سهمگينى به پا كردند . ناگهان در ميان آن شورش سپاهيان و آن زخم شمشير و گَرد سياه ، آن درفش فروزندهء كاويانى از دست ايرانيان بر زمين افتاد . در همان هنگام گرامى كه ديد آن درفشِ بسان نيل را بر زمين افكنده‌اند ، از پشت اسپ فرود آمد و آن را از روى خاك برداشت و خاك را از آن بسترد و پاك كرد . ناگاه چون پهلوانان چين او را بديدند كه آن درفش را از روى خاك برداشت و گَرد از آن بسترد ، پيرامونش را بگرفتند و از هر سو بر او بتاختند و با شمشير دستش را از تنش جدا كردند . شگفتا كه گرامى آن درفش فريدون را به دندان گرفت و با يك دست گرز بزد . ليك سرانجام او را به زارى بكشتند و با خوارى بر آن خاك گرمش بيافكندند . دريغ آن سوار دلير نبرده كه جاماسپ - آن پير خردمند - ديگر بار نديدش .