حكيم ابوالقاسم فردوسى

43

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

و بر بيشهء چين افكند ، سوار بر پيلان گردنكش بيآور و با آن سر چاه ارژنگ « 1 » را بپوشان تا بيژن به زارى در آن جان دهد . از آنجا نيز با سواران به ايوان آن منيژهء بدهنر كه نژاد ما را ننگين ساخت ، برو و آنجا را تاراج كن و آن نگونبخت را نيز بىسر و تاج ساز و به دو بگو : اى نفرين شدهء شوريده‌بخت ، همانا كه زيبندهء تاج و تخت نيستى . سرم را پست كردى و نژاد كيانى ما را به خاك انداختى . آنگاه او را برهنه و كِشان كشان تا به آن چاه ببر و او را بگوى كه : اكنون آن كسى را كه بر تخت بديدى ، در چاه ببين . آن هنگام بهار او بودى اينك نيز اندوهگسارش باش و در اين زندان تنگ ، او را پرستار باش . گرسيوز از پيش افراسياب برفت و با سوارانش بيژن گيو را از زير آن دار ، كِشان كشان به پيش آن چاه ببرد . آنگاه از سر تا پايش را با آن ببستند و ميانش را با بند رومى و دستانش را نيز با زنجير به بند آوردند و با پولاد و پتك آهنگران ، بند آهنهاى گرانى بزدند . سپس او را در چاه انداختند و سر چاه را نيز با آن سنگ ببستند . از آنجا گرسيوز ، سپاهيان خود را به ايوان دختر افراسياب برد و همهء گوهر و گنج او را تاراج كرد و هميانها بستد و تاجها به سپاهيانش بخشيد . منيژه بدون چادر و گشاده‌سر و با پاى پرهنه بمانْد . پس او را نيز كِشان كشان ، با دلى كه از درد ، پر خون گشته بود و با رخسارى پر اشك به پيش آن چاه بردند . گرسيوز به دو گفت : اينك تا جاودان ، خان و مان تو اينجاست و بايد كه پرستار اين بندى باشى . بدين سان منيژه با دلى پر درد بمانْد و خون دل بگريست . نالان و فريادكنان بر گِرد آن دشت مىگشت . چون يك شبانه‌روز بگذشت ، خروشان به نزديك آن چاه آمد و راهى به اندازهء دست خويش به درون آن چاه بيافت . از آن پس هر روز آن هنگام كه خورشيد سر از كوه بر مىآورْد ، منيژه به پيش در خانه‌ها مىرفت و از آنها نان مىگرفت . اين چنين روزهاى درازى را به گرد آوردن نان مىگذراند و آنها را از سوراخ

--> ( 1 ) - حكيم فردوسى چنانچه ملاحظه مىشود ، نام چاهى را كه بيژن در آن زندانى گشت ، چاه ارژنگ ياد مىكند و بعدها مكان آن را در گرگساران مىگويد . مؤلف برهان قاطع چاه مزبور را چاه بوقير مىنامد . ماده چاه بوقير .