حكيم ابوالقاسم فردوسى

405

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

باشد . چون سرانجام آن سوار برگزيده بر دشمنان چيره شود و پيروز بازگردد ، نيوزار - آن سوار برگزيده و پسر شاه گيتى - بيآيد و پهلوانى نمايانى بكند و شست تن از آن پهلوانان اهريمنى را بر خاك افكند . ليك سرانجام تركان سر از تن او جدا سازند و تن پهلوانش را بر خاك افكنند . پس آن سوار نبرده و نرّه شير دليرى كه نامش زرير است ، با كمندى در دست و نشسته بر اسپى زرد رنگ و با جوشن زرى كه بسان ماه درخشان است ، به پيش آيد و همهء سپاهيان به دو خيره گردند . پس هزار تن از پهلوانان دشمن را در بند آورد و به سوى شهريار فرستد . آن شاهروى در هر جايى كه پا بنهد ، از بدخواهان ، جوى خون روان سازد . چون آن پهلوان بسيارى از گُردان سپاه دشمن را بكشد ، ديگر هر كسى او را بستايد و هيچ‌كس را ياراى پايدارى در برابر او نباشد . شاه خرگاه را به ستوه آورَد . ليك ناگهان آن اردشير بزرگ را ببيند كه با رخسارى سياه گشته و تنى به زردى زرير « 1 » بر خاك افتاده است . زرير كه چنين بيند ، به زارى بر او بگريد و آن اسپ تازى زرد رنگ خود را از جا برانگيزد و چنان با خشم و كين به خاقان روى نهد كه گويى مىخواهد او را از زين بربايد . چون زرير ، ارجاسپ را ببيند ، گشتاسپ‌شاه را نيايش كند و ديگر به سوى هيچ‌كسى در گيتى ننگرد و ردهء سپاه دشمن را يك سره بردرد . پيوسته زند زردشت را بر زبان آورد و ديگر به گيتى پشت كند و روى خود را به سوى يزدان گرداند . ليك سرانجام بخت او تيره شود و آن درخت گزيده بريده گردد . كسى به نام بيدرفش به سوى زرير نيزه‌دار و آن درفش بنفش بيآيد . ولى از آنجا كه او را ياراى رويارويى با زرير پهلوان برگزيده نيست ، بر سر راه او نخيز « 2 » سازد و همچون پيلى مست با يك تيغ به زهر آب داده در دست بر آن راه بنشيند . چون زرير

--> ( 1 ) - زرير گياه زرد رنگى است كه براى رنگ كردن جامه به كار مىرود و آن را اسپرك نيز گويند . بعضى گويند برگ زردچوبه است و بعضى ديگر گويند نوعى ديگر از گل است . برهان قاطع ، ماده زرير . ( 2 ) - نخيز به پارسى به معناى كمين كردن است .