حكيم ابوالقاسم فردوسى
375
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
جنگش زبون شد . گرگى نيز بسان يك پيل در دشت بود كه قيصر را ياراى گذشتن از آن سو نبود . آن سوار آن گرگ را بيافكند و دندانش را بكَند و ديگر كشور روم از او بىگزند گشت . لهراسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى راستگوى ، اينك برگوى كه آيا اين پهلوان پرخاش جوى كه آن اژدهاى نرّ در جنگش زبون شد و در روم افسانه گشته ، به چه كسى ماننده است ؟ فرستاده گفت : چهرهء او درست به مانند زرير است . به بالا و ديدار و فرهنگ و انديشه گويى خود زرير دلير است . چون لهراسپ اين سخن بشنيد ، چهره بگشاد و بر آن مرد رومى مهربان گشت . پس برده و هميانهاى فراوانى به دو داد و گفت : اكنون به قيصر بگوى كه : من با سپاهيانم به جنگ آمدم . بردن زرير ، پيغام لهراسپ به قيصر لهراسپ چندى انديشناك بنشست . آنگاه بفرمود تا زرير به پيش او رفت . پس به دو گفت : دانم كه او كسى جز برادرت نيست . پس چارهاى بساز و ديگر در اينجا مايست زيرا اگر درنگ كنى ، كار تباه مىگردد . پس مياساى و اسپ آرامى با خود مبر . با خودت تخت و تاج و اسپ بالا « 1 » و زرّينه موزه و درفش كاويانى را نيز ببر . من اين پادشاهى را به او مىدهم و از براى اين بر سرش سپاسى نخواهم نهاد . ليك تو از اينجا جنگ جويانه تا حلب « 2 » برو و با سپاهيان بجز جنگ هيچ سخنى مگوى . زرير سپهبد كه چنين شنيد ، به لهراسپ گفت : اين راز را از نهان بيرون خواهيم ساخت . اگر او گشتاسپ است پس او فرمانبر و مهتر است و همهء مهتران در برابر او كهتراند . زرير ، اين بگفت و كارها را بساخت و سپاه نامدارى برگزيد . آن سپاهيان ، نبيرهء بزرگان و آزادگان و كاووس و گودرز كشوادگان و نيز كسانى چون بهرام شيراوژن و
--> ( 1 ) - اسب بالا همان اسب كوتل يا يدك است كه شخصى كه سوار بر اسب است ، آن را در كنار اسب خود براى بزرگى مىبرد تا بر آن سوار شود . ( 2 ) - حلب نام شهرى در شام يا سوريه مىباشد .