حكيم ابوالقاسم فردوسى
359
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
دادند و درود تنى چند از خويشانم را نيز به من رسانيدند . كتايون كه چنين شنيد ، مِىاى بسان گلاب بيآورد و تا هنگام خواب با شوهر خود بخورد . آنگاه هر دو شادان و نيكبخت بخفتند . ليك گشتاسپ جوانمرد پيوسته خواب رزم با آن گرگ را مىديد كه بسان يك اژدهاى نرّ سترگ بود . پس هر دَم از جاى مىجست . كتايون كه چنين ديد ، به دو گفت : امشب چه شده كه اين چنين هر زمان بيهوده مىترسى ؟ گشتاسپ گفت : در خواب ، بخت و تخت خويش را مىديدم . كتايون دانست كه نژاد او به شاهان مىرسد و از بزرگان است ، ليك با او سخنى نمىگويد و از قيصر بلندى نمىجويد . آنگاه گشتاسپ به دو گفت : اى ماهروى مشكبوى و سيمين بر و سهىبالا ، كار را بيآراى تا از اينجا به ايران و آن جايگاه دليران برويم تا آن سرزمين درخشان و آن شاه دادگر و بخشنده را ببينى . ليك كتايون گفت : بيهوده سخن مگوى و با تيزى چنين راهى را مجوى . ولى هر گاه كه آهنگ رفتن از اينجا كردى ، هيشوى را با خود همراه كن تا شايد تو را با كشتى از دريا بگذراند و چون بگذشتى ، ديگر گيتى برايت تازه گردد . من نيز با رنجى دراز در اينجا مىمانم و نمىدانم كه ديگر كِى تو را بار ديگر خواهم ديد . پس هنوز نارفته ، گريان شدند و بىآتش ، از آن درد ، بريان گشتند . چون روز فرا رسيد و خورشيد گردنده از آسمان فروزان شد ، آن جوانان بيدار دل و پر اميد از آن جامهء نرم برخاستند و آمادهء رفتن گشتند و با خود مىانديشيدند كه : آيا آسمان بر سر ما چگونه خواهد گشت ؟ آيا گيتى به تندى خواهد گراييد يا به مِهر ؟ از سوى ديگر ، ميرين بسان باد به نزد قيصر شتافت و به دو گفت : اى نامدار بزرگ ، ديگر آن زيانهاى گرگ به پايان رسيد . بدان كه آن اژدها بر سرتاسر آن بيشه افتاده است و اگر از آن در شگفت گردى ، روا باشد . او شتابان آهنگ من كرد . ليك دشنهاى از چنگ من بيافت و از سر تا ميانش به دو نيم شد آن سان كه دل ديو نيز از آن زخم پر از بيم شد . قيصر از شنيدن گفتار او شاد شد و رخسار پژمردهاش برافروخته گشت . پس بفرمود كه : گاو و گردونه ببريد و سراپرده را نيز از شهر به بيرون بَريد . آنگاه بزمگاهى بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بيآوردند . گاوهاى گردونهكش را نيز