حكيم ابوالقاسم فردوسى

37

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سازم ؟ نه اسپ سياه و نه آن اسپ راهوار سرخ و سپيدم ، هيچيك با من نيستند . پس براستى كه امروز بخت از من برگشت . گيو و گودرز كشوادگان كجايند ؟ اينك بايد سر خويش به رايگان دهم . هيچ يارى در گيتى نمىبينم و بجز ايزد ، كسى مرا فريادرس نيست . ليك بيژن هميشه درون يك موزه‌اش دشنه‌اى آبگون داشت . پس دست بزد و آن دشنه را از نيام بركشيد و در آن خانه را بگرفت . آنگاه نام يزدان بر زبان آورد و گفت : من بيژن ، پسر كشوادگانم ، سرِ پهلوانان و آزادگان . كسى مرا به خشم نيآورَد ، مگر اين كه تنش از سر ، سير گردد . اگر در گيهان ، رستاخيز نيز به پا شود ، كسى پشت مرا در گريز نخواهد ديد . پس با بانگ بلند به گرسيوز گفت : بدان كه اين بخت بد بود كه چنين بر سر من آورْد . تو نياكان و شاه مرا مىشناسى و پايگاه مرا در ميان پهلوانان مىدانى . اينك اگر جوياى جنگ هستيد ، من نيز هميشه چنگال به خون مىشويم . با اين دشنه سرهاى بسيارى از تورانيان را خواهم بريد . اگر هم مرا به نزد شاه توران ببرى ، همهء داستان را به او خواهم گفت . پس سزاوار باشد اگر تو به نيكى رهنمون گردى و خون مرا از افراسياب ، خواهشگرى كنى . گرسيوز كه تيزى بيژن را در جنگ بديد و بدانست كه راست مىگويد و براستى بيژن دست به خون ريختن شسته ، آهنگ او نكرد و سوگندهاى بسيارى با او بخورد كه با او راستكارى كند و او را پندهايى به خوبى بداد . آنگاه با اين پيمان ، دشنه را ازو جدا كرد و او را با چرب زبانى در بند آورد و به مانند يوزى ، سراپاى او را ببست . ليك براستى آنگاه كه روزگار برگشت ، ديگر چه سود از هنرها ؟ چنين است گردندهء كوژ پشت * چو نرمش بسازى ، بيابى درشت و بدين سان بيژن را با رخسارى زرد و ديدگانى پر از اشك به نزد افراسياب بردند . چون با دستانى بسته و سرى برهنه به نزديك شاه آمد ، افراسياب به دو گفت : اى بدِ خيره‌سر ، از چه رو به اين سرزمين آمدى ؟ بيژن بر او آفرين كرد و گفت : اى شهريار ، گر سخن راست را از من مىخواهى ، بدان كه نه من به خواست خود بدينجا آمدم و