حكيم ابوالقاسم فردوسى

347

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شيرمرد ، اين كار هرگز زيبندهء تو نيست . تو چگونه مىتوانى با آنچه كه ما داريم ، سر كنى ؟ پس بهتر آن باشد كه آهنگ قيصر كنى زيرا تو را از اين كار بىنياز خواهد ساخت . پس بجز آهنگ درگاه قيصر مكن . اگر هم شتر مىخواهى ، بدان كه من شتران پسنديده و رهنمونى دارم . گشتاسپ بر او آفرين بكرد و از پيش او نيز بازگشت و پر از اندوه به سوى شهر روى نهاد . ديگر آن دردها بر دلش گران گشت . پس به بازار آهنگران آمد . در آنجا آهنگرى پسنديده و شادكام و نامور به نام بوراب بود كه اسپان شاه را نعل مىكرد و در نزد قيصر جايگاهى داشت . او را سى و پنج شاگرد و يار بود كه با پتك و آهن كار مىكردند . پس گشتاسپ تا ديرگاه در آهنگرى او بنشست ، تا اين كه آن آهنگر از نشستن او به تنگ آمد و گشتاسپ به دو گفت : اى نيكبخت ، بدان كه من از كار سخت و از پتك سر نپيچم . اينك اگر مرا در پيش خود نگاه دارى ، با اين پتك و سندان تو را يارى كنم . چون بوراب آن گفتار را از او بشنيد ، آهنگ يارى او كرد . پس يك گوى بزرگ در آتش بتافت و چون تافته گشت ، به سوى سندان بشتافت . آنگاه پتك گرانى را به گشتاسب دادند و همهء آن آهنگران پيرامون او انجمن گشتند . ناگهان گشتاسب پتك را بزد و سندان و گوى را با هم بشكست . همهء بازار از كار او پر از گفتگو گشت . بوراب از آن كار بترسيد و گفت : اى جوان ، سندان نيز توان پايدارى در برابر زخم تو را ندارد . پتك و آهن و سنگ و دَم نيز چنين باشند . گشتاسپ كه اين سخن را از او بشنيد ، دُژم گشت و پتك را بر زمين انداخت [ و برفت « 1 » ] ديگر گرسنه گشت ، ليك او

--> ( 1 ) . - چنان كه ملاحظه مىشود بر اساس روايت حكيم فردوسى ، گشتاسپ نتوانست در بازار آهنگران روم ، كارى براى خود بيابد . ليك عنصرالمعالى در قابوسنامه روايتى خلاف اين آورده است و حاكى از اين است كه گشتاسپ در مدت بودن در روم از اين پيشه بهره مىبرده است . وى مىنويسد : « بدان كه چون گشتاسف از مقرّ عزّ خويش بيفتاد و آن قصه درازست ، اما مقصود ازين آنست كه وى به روم افتاد . در قسطنطنيه رفت و با وى هيچ نبود از مال دنيا . عيبش آمد . نان خواستن . مگر اتفاق چنان افتاده بود كه به كوچكى در سراى خويش ، آهنگران را ديذه بود كه كارهاى آهنينه از تيغ و كارد و ركاب و دهانهء لجام كردندى مجاور . مگر در طالع او آن افتاده بود ، اين صناعت . پيوسته گرد آهنگران مىگشتى و همى ديذى و اين صناعت ديذه بود و بيآموخته . آن روز كه به روم درمانده بود ، با آهنگران روم گفت كه : من اين صنعت دانم . او را به مزدورى گرفتند و چندانكه آنجا بود از آن صناعت زندگانى مىكرد و به كس نيازش نبود و نفقات ازين مىكرد ، تا آنگه كه به وطن خويش رسيد . پس به لشگر فرمود كه : هيچ محتشم ، فرزند خويش را از صناعت آموختن ، ننگ ندارند كه بسيار وقت بُوَد قوت و شجاعت نبُوَد ، بارى پيشه يا كارى آموخته باشد . و هر دانش كه بدانى ، روزى به كار آيد . و بعد از آن در عجم ، رسم افتاد كه محتشم نبودى كه فرزند را صناعت نيآموختى ، هر چند كه بدان حاجت نبودى و آن به عادة كردند . » عنصرالمعالى ، قابوسنامه ، ص 98 - 97 .