حكيم ابوالقاسم فردوسى
312
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
من هميشه كينهخواه و همچون دستورى فرّخ ، راهنما بودهايد . اگر بخواهم رنجهاى تو را ياد كنم ، تا سد نژاد نيز سخن تازه بماند . اگر بخواهند كردار خوب تو را پژوهش كنند ، همهء اين ستايشهاى من براى تو تنها همچون نكوهشى باشد . ديگر اى پر هنر ، هر آنچه كه از كار من و بار ندادن و آزار من بپرسى ، همه را به تو بگويم تا بدانى . بدان كه من آرزويى از يزدان داشتم و از براى آن بود كه گيتى را خوار پنداشتم و شب و روز در پيش داور رهنماى به پا بودم و از او مىخواستم تا گناه گذشتهء مرا ببخشد و راه تيرهام را درخشان كند . ديگر اين بزم و رنج گيتى را براى من مگذارد و مرا از اين سراى سپنجى ببرد و جاى خوبى در باغ بهشت به من دهد و در همهء نيكىها مرا رهنماى باشد . نبايد كه از اين راستى كنونيم بگذرم و چون شاهان پيشين گمراه گردم . ديگر همهء كامهايى كه از گيتى بجُستيم ، بس است . بايد آمادهء درگذشتن شد ، زيرا كه هنگام رفتن فرا رسيده است . [ در اين انديشهها بودم كه ] سپيدهدم ديشب خواب به چشمم آمد و سروش خجسته از سوى يزدان بيآمد و گفت كه : كار خود برساز زيرا كه گاه رفتن فرا رسيد و روزگار نژندى و نخفتن تو بسر آمد . پس شمايان نيز بدانيد كه ديگر بارگاه من و اندوه كشور و تاج و تخت و كمر بسر آمد . دل ايرانيان از شنيدن آن گفتار شاه اندوهگين شد و همگى خيره و گم كرده راه گشتند . چون زال سخنان او را بشنيد ، آه سردى از جگر بركشيد و به ايرانيان گفت : اين چاره نيست . براستى كه در مغز او خرد هيچ جايى ندارد . زيرا از آن هنگام كه من كمر پهلوانى بر ميان بستهام و در پيش تخت كيان ، پرستنده بودهام ، هيچيك از شاهان را نديدم كه چنين سخنانى بگويد . ليك اينك كه او گفته است ، ما نبايد آن را نهان سازيم و نبايد با او همداستان گرديم و بگذاريم كه چنين سخنانى بگويد . شايد كه ديو با او هم آواز گشته كه اين چنين سرش از راه يزدان بازگشته است . فريدون و هوشنگ يزدان پرست نيز هرگز به اين شاخ دست نبردند . پس اگر چه كاستى بر جانم آيد ، ليك من همهء راستى را به دو مىگويم . ايرانيان نيز به زال گفتند : براستى كه هيچيك از كيان بدين گونه سخن نگفته است . پس ما همگى در آنچه كه مىخواهى