حكيم ابوالقاسم فردوسى
310
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نيز همگى با رخسارى زرد و دلى پر از داغ و درد از براى خسرو برفتند و همگى به زال و رستم گفتند كه : شاه به گفتار اهريمن گمراه گشته است . تنها سپاهيان در بارگاه اويند و هيچكس در شب و روز او را نديده است . ليك از اين هفته تا آن هفته در بارگاه را مىگشايند و ما به آن راه مىيابيم . ولى اى پهلوان بدان كه كى خسرو ديگر آن كى خسرويى نيست كه تو او را شادان و روشن روان ديده بودى . آن بالاى همچون سرو سهى او گوژ گشته و رخسار همچون گل سرخش به رنگ به زرد درآمده است . نمىدانم كدامين چشم بد بر او برآمد و چرا آن گل تازه روى بپژمرد ؟ شايد كه بخت ايرانيان تيره شده و يا اختر بد بر شاه زيان آورده است . زال دلير كه چنين شنيد ، به ايشان گفت : گاهى چنين پيش مىآيد كه شاه از تخت شاهى سير شود . گاه خوشى است و گاه نژندى گاه درستى است و گاه دردمندى . پس شمايان اين همه دل خويش را اندوهگين مداريد ، زيرا كه جان خرّم آدمى از اندوه ، دژم مى گردد . همگى بسيار بكوشيم و او را پند دهيم . باشد كه با پند ، او را اخترى سودمند دهيم . آنگاه همهء آنهايى كه از راه بيآمده بودند ، به سوى بارگاه شاه رفتند . پس در همان هنگام از درگاه پرده برداشتند و همهء آن پهلوانان چون زال و رستم پيل تن و توس و گودرز و گرگين و بيژن و گستهم و ديگر كسان انجمن به پيش شاه رفتند . چون شاهنشاه ايران روى زال را بديد و آواى رستم را بشنيد ، پر انديشه از تخت برپاى جست و از همهء ايشان و آن دانايان كابل و زابل و قنّوج و دنبر بپرسيد و آنها را بنواخت و به آيين كيانى بر ايشان جايگاهى بساخت . پايگاه آن ايرانيان را هم كه در آنجا بودند ، از اندازه فزونتر بكرد . سپس زال بر او آفرين بسيار كرد و گفت : تا ماه و سال ، برجاى است ، شادان زندگانى كنى . براستى كه در ميان همهء نامدارانى كه از گاه منوچهر تا كى كواذ به ياد دارم و نيز زو - پسر تهماسپ - و كِي كاووس و ديگر بزرگان و شاهان فرخندهپِى ، سياوش كه با فرّ و برز و شكوه بود ، براى من همچون فرزندم بود . و هيچ كس را نيز به اين خردمندى و نامدارى و فرّهء ايزدى و پيروزى و مردى و مِهر و انديشهء تو نديدم