حكيم ابوالقاسم فردوسى

304

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آنگاه شاه ايران به سالار بار بفرمود كه : از اين پس هر كسى را كه به اين بارگاه آيد ، با زبان نيكو ، زود از اينجا بازگردان و در اين راه تندى مكن و مردمى بجوى . و بدين سان كى خسرو در آن بارگاه كيانى را ببست . سپس گشاده‌ميان و خروشان بيآمد و از براى پرستش يزدان ، سر و تن خود را بشست و جامهء سپيد نويى بپوشيد و با برافروختن شمالهء خِرَد ، راه يزدان را بجست . پس نيايش‌كنان و با دلى پر اميد به جايگاه نماز خراميد و به بارگاه داور نيك ، راز بگفت كه : اى برتر از جان پاك و اى برآورندهء آتش و خاك تيره ، مرا نگاهدار باش و خِرَد بده و نيروى مرا از كژّى بگردان . من نيز تا آنگاه كه باشم تو را نيايش كنم و بيش از اينها نيكويى كنم . پس گناهان مرا بيآمرز و مرا انديشهء نيك و بد بده . بدى روزگار و چاره‌گرى ديو آموزگار را از جانم بگردان تا همچون كاووس و ضحّاك و جم ، آرزو بر روانم ستم نكند . زيرا چون آرزو در راستى را بر من بپوشاند ، ديگر كژّى و كاستى نيرو بگيرد . پس چيرگى ديو را از من بگردان تا روانم را تباه نسازد . بر من همين راه و سان را نگاهدار و روانم را به آن جاى نيكان برسان . بدين گونه كى خسرو يك هفته در پيشگاه يزدان بر پاى بود و اگر چه تنش در آنجا بود ، ليك جانش در جايى ديگر بود . چون يك هفته بگذشت ، ديگر خسرو نالان گشت و هيچ توانى برايش در آن جايگاه پرستش نماند . پس به روز هشتم از آنجا برفت و بر تخت شاهى خراميد . پژوهش كردن بزرگان از بار بستن كى خسرو از سوى ديگر ، همهء پهلوانان سپاه ايران از كار شاه در شگفت گشته بودند . هر يك از آن نامداران جنگاور در آن باره به گونه‌اى مىانديشيد . چون آن شهريار نامور بيآمد و بر تخت بنشست ، سالار بار به درگاه آمد . پس كى خسرو بفرمود تا پرده را برداشتند و سپاهيان را به درگاه آوردند . همهء بزرگان پيل افكن و شيرفش همچون توس و گودرز و گيو دلير و گرگين و بيژن و رهّام همچون شير با دستهايى به كش كرده برفتند .