حكيم ابوالقاسم فردوسى

296

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پس شاه بفرمود تا نگاهبانان درگاه با تيغ و سپر گيلى برفتند و گرسيوز شوم را - كه همهء آشوب آن سرزمين از او بود - ببردند . آنگاه به دژخيم بفرمود تا پردهء شرم را از رخسار بردرد و بر دوش او چرم گاو بدوزد تا ديگر هيچ توانى در تنش نماند . چون اين چنين پوست بر گرسيوز دريد ، از ايشان زينهار بخواست و پروردگار گيهان آفرين را به يارى بخواست . در همان هنگام افراسياب كه آواز او را بشنيد ، از آن درد ، گريان از آب برآمد و با شنا خود را به آنجايى كه ايشان بودند ، رسانيد . چون افراسياب آن بانگ برادر را از خشكى بشنيد ، آنچه كه بديد برايش از مرگ نيز بدتر بود . از سوى ديگر ، گرسيوز كه او را با ديدگانى پر خون و دلى شتابان در آب بديد ، فرياد كرد كه : اى شهريار گيتى ، اى سرِ نامداران و تاج بزرگان ، كجا شد آن همه آيين و راهت ؟ كجا شد آن سر تاج و گنج و سپاهيانت ؟ كجا شد آن همه دانش و زور دستت ؟ كجا شد آن گام و جامت به هنگام بزم ؟ كه اكنون اين چنين اختر ديوسازى برايت پيش آمد و به دريا نياز يافتى . چون افراسياب اين سخنان را از گرسيوز بشنيد ، خون از ديدگان بباريد و گفت : پيوسته آشكار و نهان به گِرد گيتى بگشتم تا مگر از اين بخت بد بگذرم . ليك اكنون بدتر از بد بر سرم آمد . اينك روانم پر از انديشهء تو گشت و زندگانى برايم خوار شد . آرى ، نبيرهء فريدون و پسر پشنگ اين چنين به دام نهنگ افتاد . با چرم پوست بر تن تو مىدرند و شرم در دل هيچكس نمىبينم . گرفتار شدن افراسياب بار دوّم و كشته شدن او و گرسيوز در همان هنگام كه افراسياب و گرسيوز سرگرم آن گفتگو بودند ، روان هوم