حكيم ابوالقاسم فردوسى

294

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

هرچه در نهان دارى بر ما آشكار بساز . برگوى كه از اين آب دريا چه مىجويى ؟ شايد كه مىخواهى تن خود را بشويى ؟ هوم به دو گفت : اى مرد سرافراز ، به اين كار بنگر . بدان كه من بر فراز اين كوه و بدور از گروه ، پرستشگاهى دارم و هميشه شبها در آنجا به پرستش يزدان مىپرداختم . تا اين كه شبى در آن هنگام كه خروش مرغان برمىخيزد ، نالهء زارى به گوشم رسيد . بىدرنگ دل روشنم چنين گمان برد كه من بيخ كينه را از گيتى بگسلم . با خود انديشيدم كه چنين ناله‌اى به هنگام خواب ، تنها از افراسياب سزد . پس از جاى جَستم و همهء كوه و دهار را بجُستم . تا اين كه در هنگ آن افراسياب سوگوار را ديدم . افراسياب شوربخت درون آن هنگ خفته بود و به زارى بر تاج و تخت خود مىگريست . چون من به درون هنگ رفتم ، او از جاى بجَست . ليك گويى سنگ خارا پاى او را بگرفت . پس من آن دو دستش را كه خونريز گشته بود ، با كستى « 1 » همچون سنگ ببستم . آنگاه او را كه همچون زنان ، خروش و زارىكنان بود ، به شتاب از كوه به پايين بيآوردم . ليك از بس ناله و بانگ بكرد و سوگند بخورد ، سرانجام آن بند را سست كردم . در همان هنگام او در اين جايگاه از چنگ من بجَست و با اين كار ، دل و جانم آزرده گشت . اكنون او در اين آب خنجست پنهان شده است . پس بدان كه هر آنچه به تو گفتم ، درست همان بوده كه رخ داده است . چون گودرز آن داستان را بشنيد ، به ياد آن گفتهء باستان افتاد . پس بسان مردم ِ دلشده ، پر از انديشه به سوى آتشكده [ آذرگشسپ ] رفت . چون به آنجا رسيد ، نخست در پيش آتش ، پروردگار گيهان آفرين را ستايش و نيايش بكرد . آنگاه آن راز را از نهفت بگشود و آنچه ديده بود با آن دو شهريار « 2 » بگفت . آن دو شاه كه چنين شنيدند ، بىدرنگ بر اسپ سوار گشتند و از ايوان آذرگشسپ برفتند .

--> ( 1 ) - حكيم فردوسى در اينجا همچون بسيارى موارد ، واژهء زنّار را بجاى كستى به كار برده است . با اين حال در اينجا هوم زاهد اصلاً زنّار يا كستى به كمر نداشته و بجاى آن كمندى برميان بسته بوده است . ( 2 ) - مراد كى كاووس و كى خسرو است .