حكيم ابوالقاسم فردوسى

281

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گردن ايشان را به خورشيد برافراخت . آنگاه كى خسرو از گنگ دژ و افراسياب و تخت شاهى او آگهى خواست . يكى از ميان آن گروه گفت : در اينجا ديگر نه آب در پيش است و نه كوه . از اينجا تا گنگ [ دژ ] بيش از سد پرسنگ راه نباشد . افراسياب نيز از آنگاه كه از دريا برآمد ، با مردمانش به گنگ [ دژ ] رفته و در آنجا مانده است . شهريار ايران از شنيدن آن آگهى شاد شد و ديگر آن رنجهايى را كه برده بود ، يك سره بر دلش خوار گشت . پس براى آن مردمان جامه‌هاى شاهوار بيآراستند و آنگاه اسپهاى ايشان را بخواستند و كى خسرو به ايشان بفرمود تا بازگردند . خود شاه ايران نيز با سپاهيانش به سوى گنگ دژ برفت . رسيدن كى خسرو به گنگ دژ كى خسرو سپاهيان خود را بيآراست و روزى بداد . آنگاه از يزدان نيكىدهش ياد بكرد و گفت : بدانيد كه هر كسى كه جوياى بدى باشد ، از پادافرهء ايزدى پيچان شود . پس نبايد كه بگذاريد با بودن شما در اين شهر ، پاى مورى نيز رنجيده شود . شاه ايران چون گنگ دژ را بديد ، رخسارش از اشك ناپديد شد . از اسپ پياده شد و سر بر زمين نهاد و كردگار را آفرين بخواند و گفت : اى داور دادگر و پاك ، من بنده‌اى هستم با دلى پر از ترس و باك . همانا كه اين تو بودى كه مرا شكوه و آيين و فرّ و سپاه و دل و اختر و نيرو بدادى تا اين بارو و شارستان پدرم را كه سر از خاك برآورده ، بديدم . سياوش از فرّ يزدان پاك بود كه چنين بارويى را از مغاك برآورد ليك سرانجام ، ستمكار بر او دست يازيد و دل هر كسى از كشتن او آزرده شد . همهء سپاهيان نيز با ديدن آن بارو ، از درد سياوش كه با بىگناهى به دست دشمن كشته شد و اين چنين تخم كينه در گيتى كاشته گشت ، بگريستند . از سوى ديگر ، به افراسياب آگهى رسيد كه : شاه ايران از آب بگذشت . ليك افرسياب آنچه را كه شنيد ، نهان داشت و با هيچ‌كسى در آن باره سخن نگفت . پس