حكيم ابوالقاسم فردوسى

275

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بود ، بگفت . ولى شاه مكران ، آن فرستاده را خوار كرد با اين كار ، دل انجمن را پر از اندوه بكرد . به فرستادهء كى خسرو گفت : به شاه ايران بگوى كه : تو كه هنوز ما را نديده‌اى ، پس بر ما فزونى مجوى . بدان كه روزگار به زير تخت من است و گيتى از براى تاج و تخت من روشن است . چون خورشيد بر آسمان ، تابان مىگردد ، نخست بر سرزمين ما به مِهر مىتابد . مرا نيز هم دانش و گنجهاى بسيار است و هم بزرگان و مردان و نيروى بسيار دارم . پس اكنون كه هر جانورى بر زمين پادشاه گشته است ، اگر از من بخواهى كه به تو راه گذر دهم ، روا باشد . اگر بخواهى كه بدون سپاهيانت از اينجا بگذرى ، راه گذر را بر تو نبنديم . ليك اگر با سپاهيانت به شهر ما درآيى ، بدان كه تو را هيچ بهره‌اى از اين پادشاهى ما نرسد و نگذارم كه پايت بر اين سرزمين من رسد و از اينجا بگذرى و پيروز باشى و از اختر نيك بهره‌مند گردى . چون شاه ايران پاسخى بدين گونه بشنيد ، سپاهيان خود را از آن جايگاه براند و با بزرگان نامور به شهر ختن تاخت . پس فغفور و خاقان چين با پوزش و آفرين به پيش شاه ايران رفتند و از سه ايستگاه مانده به چين با ديگر نامداران به پيش او آمدند . همهء راه را آباد كرده بودند و در و دشت چون جايگاه نشست گشته بود . سراسر آن راه پر از پوشش و خوردنى و آرايش بزم و گستردنى بود . چون سپاه ايران به نزديك شهر رسيد ، بر راه و بى راه آذين ببستند و بر ديوارها ديبا برآويختند و از فراز سرها لركيماس و درم ريختند . چون فغفور چين با شاه ايران روبرو شد ، با هم به سوى كاخ رفتند و فغفور به دو گفت : ما همگى اگر سزاوار باشيم ، كهتران شاه هستيم . اكنون كه گيتى به بخت تو آباد گشته ، دل دوستدارانت به تو شاد شده است . اينك اگر اين ايوان ما سزاوار شاه نيست ، ليك چنين گمان مىكنم كه از راه ، بدتر نباشد . بدين سان شاه سرافراز ايران به كاخ او درآمد و در آن بارگاه نامور بنشست . فغفور چين نيز سد هزار دينار چينى از براى بشار بيآورد و با مرزبانان فرخنده‌انديش خود پيوسته در پيش كى خسرو به پا ايستاده بود . خسرو با نامداران سپاه ايران سه ماه در چين بمانْد و در اين هنگام پيوسته هر بامداد ، فغفور چين براى شاه ايران