حكيم ابوالقاسم فردوسى
261
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نشيند . اكنون نيز اين همه از آورد سخن مىگويد ، چنان كه گويى او هم دخمهء شيده را مىجويد و مىخواهد به سرنوشت او دچار گردد . ليك از آنجا كه او نبيرهء فريدون و پسر پشنگ است ، پس مرا از جنگ با او ننگى نيست . رستم كه چنين شنيد ، به او گفت : اى شهريار ، با اين كار ، آتش را در كنار خود نگاه مدار . زيرا بر شاه ننگ است كه خود به جنگ رود اگر چه خود پشنگ نيز همنبرد تو باشد . ديگر آن كه مىگويد كه با سپاه و خاندان و مردم كشورم جنگ مكن پس بدان كه تو را از دريا تا دريا سپاهيانى است كه در اين باره به گونهاى ديگر مىانديشند . و تو چون با نياى خود به يزدان سوگند بخورى و پيمان بندى ، ديگر شايسته نيست كه در دل فريبكار باشى و چارهگرى كنى . پس اين سخنان آلوده و نابكار را رها كن و با همهء سپاهيانت به جنگ شتاب . جنگ ايرانيان با تورانيان چون خسرو آن سخنان رستم را بشنيد ، انديشهاى ديگر بكرد . پس به آن فرستاده گفت : اين مرد بدانديش اين چنين در نبرد با من در آويخته است . با سياوش نيز زبانى پر از افسون و دلى پر از بىمهرى داشت . ليك افراسياب سپهبد كه روانش پر از خشم و دلش پر از دروغ است ، با اين كژّىها كارش فروغ نگيرد . اگر بدين گونه آهنگ نبرد كرده است ، پس بجز من كسان ديگرى نيز براى نبرد با او هستند . تهمتن و گيو دلير كه با نرّه شير نيز پيكار مىجويند ، برجاى هستند . اينك اگر شاه با شاه نبرد كند ، ديگر اين همه سپاه و دار و گير از براى چه هست ؟ بدان كه از اين پس مرا با تو جنگى نباشد و هم اكنون روز تاريك و تنگ را ببينى . فرستاده كه چنان شنيد ، برگشت و چون باد به پيش افراسياب آمد و همهء آنچه را كه شنيده بود ، به او ياد بكرد . جان افراسياب از آن سخنان پر از درد شد . پس هيچ در آن جنگ جستن شتاب نكرد . ولى چون شاه ايران سپاه خود را به جنگ آورد ، سپاه توران نيز به ناچار