حكيم ابوالقاسم فردوسى

249

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سازند و با گرز گران بر سرشان بكوبند و از سوى ديگر ، از زير با آتش و نفت و چوب به جنگ شتابند . بدين سان كى خسرو در هر چهار سوى آن بارو ، به آيين جنگ دژها ، چنين كارزارى بساخت . آنگاه شهريار ايران از پيش سپاهيان به جايگاه نماز و به پيشگاه پروردگار گيهان آفرين آمد و با كردگار گيهان راز بگفت . از آن كينه همچون مارى بر خاك بپيچيد و بر كردگار ، آفرين بخواند و گفت : همانا كه كام و بلندى و يارمندى در هنگام هر سختى از تو است . پس اينك اگر انديشهء مرا داد مىدانى ، پاى مرا از اين جايگاه مگردان و سر جادوان را از تخت نگون ساز و مرا دلشاد و نيكبخت كن . آنگاه چون كى خسرو از پيش يزدان سر خود را برداشت ، جوشن بر تن كرد و كمر بر ميان بست و شتابان همچون دود به جنگ آمد و بفرمود تا از هر سو سپاهى به جنگ شتابد . پس به آن چوب و نفتها آتش افكندند و از بالا نيز بر سرشان سنگ زدند . از بانگ آن كمانهاى چرخ و از آن همه دود ، روى خورشيد تابان كبود گشت . از گردونه‌ها و بلكنها و آن همه گَرد ، زمين ، نيلگون و آسمان ، لاژوردين شد . در هر سو خروش پيلان و بانگ سران و درخشش تيغ و گرزهاى گران بود . از آن باريدن تيغ و گَرد سياه ، گويى ماه با خورشيد در آويخته بود . چوبهايى كه بر آنها نفت سياه ريخته شده بود ، برافروخته گشت و به فرمان يزدان همچون هيزم بسوخت . ناگهان گويى آن بارو بسان كوهى از جاى درآمد و فرو ريخت . چند تن از آن تركان دلير نيز كه همچون شير بودند ، از فراز بارو سرنگون گشتند و بدين سان روزگار آن شوربختان بسر آمد پس به پيروزى سپاه شهريار ايران ، خروش كارزار برخاست و همگى به سوى رخنهء آن دژ روى نهادند و رستم جنگجوى نيز با ايشان بشتافت . در همان هنگام به افراسياب آگهى رسيد كه : باروى شارستان ويران گشت . پس افراسياب شتابان همچون گَرد بيآمد و با بانگ بلند به جهن و گرسيوز گفت : شما را با باروى دژ چه كار است ؟ باروى سپاهيان ، شمشير ايشان است . پس همگى از براى سرزمين و گنج و فرزند و خويشان خود ، دست در دست يكديگر دهيد و هيچ