حكيم ابوالقاسم فردوسى
240
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آمدن كى خسرو به پيش گنگ دژ به سديگر هفته بود كه كى خسرو به گنگ رسيد و آن آواى بلند ناى و چنگ را بشنيد . پس بخنديد و به گِرد آن بارو بگشت و از آن گردش روزگار شگفت زده شد و گفت : همانا كسى كه اين بارو را بر آورد ، از بهر پيكار نبود . چون او خون سر شاه ايران « 1 » را بريخت ، اين چنين از برابر ما به درون اين بارو گريخت . كى خسرو كه از ديدن چنان جايى در شگفت گشته بود ، به رستم گفت : اى پهلوان ، سزاوار است كه با روانى روشن ببينى كه يزدان گيهاندار چگونه در اين نبرد ، خوبى و پيروزى را بهرهء ما ساخت و آن بدكار كه به تندى و كژّى و نابخردى و بدى ، نامدار بود ، اكنون اين چنين از دست ما به اين بارو گريخت و از كارزار بيآسود . آن بدكار ، سر و بزرگ بَدان گيتى است و اينك كه به پيرى رسيده ، بدتر گشته است . پس سزاوار است كه از براى اين كار ، يزدان را سپاسگزار باشم ، زيرا پيروزى و دستگاه از اوست و اوست كه آفرينندهء خورشيد و ماه است . در يك سوى آن شارستان ، كوه بود . پس هيچ اندوهى از پيكار سپاه در آن سو نبود . در سوى ديگر هم رود و آب روان بود كه روان آدمى از ديدن آن روشن مىگشت . پس سپاه ايران ، سراپرده را بر دشت كشيدند و در هر سو درفش كيانى را بر پا داشتند . سپاهيان هفت پرسنگ را پوشاندند ، چنان كه زمين به زير ايشان به ستوه آمد . رستم در سوى راست ، سراپرده بزد و سپاهى از شاه ايران بخواست . فريبرز - پسر كاووس - نيز با نفير و كوس در سوى چپ سراپردهء خود را بزد . سديگر پسر گودرز بود كه جاى خود را برگزيد . چون شب فرا رسيد ، از هر سو خروش برآمد و همه جا پر از جنگ و جوش شد . از آن همه نالهء نفير و شيپور و ناى ، دل زمين از جا
--> ( 1 ) - مراد كى خسرو است .