حكيم ابوالقاسم فردوسى

234

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خوزان پيروز و شاد و گرگين - پسر ميلاد - و رهّام شير و هجير و شيدوش پهلوان و دلير نيز با او بودند . فريبرز - پسر كاووس - با سپاهى يكدل در سوى راست سپاه ايستاد . منوچهر - آن جنگاور استوار - هم به سوى چپ سپاه رفت . گيو - پسر گودرز - نيز كه پشتيبان و نگاهبان هر سرزمين بود ، در پشت سپاه جاى گرفت . زمين به زير ميخهاى نعل اسپان همچون كوهى از آهن گشت و همهء آب دريا از خون بسان لآل شد . از گَرد سپاهيان ، ابرى بر فراز سرها بسته شد و بانگ تبيره دل سنگ خارا را هم مىآزرد . آسمان گويى چادرى به سياهى آبنوس در بر كرده و ستاره نيز از آواى كوس اندوهگين بود . زمين همچون ابر سياهى جنبان شد ، چنان كه گويى آن سپاهيان را بر نمىتابيد . همهء آن دشت چنان پر از مغز و دست و پاى شده بود كه گويى براستى هيچ جايى بر روى زمين نمانده بود . پيوسته نعل اسپان ، بر سرهاى كشتگان فرود مىآمد و آنها را زخم مىزد و از آن نعلها آتش به آسمان مىجهيد . پس همهء خردمندان دو سپاه به سويى رفتند و به اين كينه خستو شدند و گفتند كه : اگر باز هم اين سپاه بدين گونه با درد و كينه بر اين دشت بماند ، يك تن از اين سواران بر جاى نماند و آسمان نيز از پا درخواهد آمد . از آن همه چكاچاك تبرزينها بر كلاهخودها ، روانهاى بسيارى از تن بيرون شد . ون كى خسرو آن پيچش جنگ را بنگريست ، گيتى را بر دل خويش تنگ ديد . پس ، از پشت سپاه به گوشه‌اى رفت و به پيش گيهاندار به دادخواهى بشد و گفت : اى گيهاندار و اى پادشاه پادشاهان كه از دانش پارسايان نيز برترى ، اگر من ستمديده نيستم و همچون آهن در درون كوره تافته نگشته‌ام پس نمىخواهم كه در اين جنگ پيروز باشم و جاى دادگران را تنگ كنم . كى خسرو ، اين بگفت و روى بر خاك ماليد . همه جا پر از نالهء زار او گشت . ناگهان در همان هنگام چنان باد سختى برآمد كه شاخهء درختان شاداب را بشكست و خاك آن رزمگاه را برداشت و بر رخسار شاه توران و سپاهيانش بزد . پس بر پهلوانان توران شكست آمد و همگى كشته و زخمى و دست بسته گشتند . هر كه از ايشان هم كه سر از جنگ با ايرانيان مىپيچيد ، چون