حكيم ابوالقاسم فردوسى
227
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كردند ، افراسياب بفرمود تا به كى خسرو بانگ برداشتند كه : همانا كه اين شيرمردى تو از براى تاريكى شب است و من نيز از براى فرا رسيدن شب است كه از جنگ باز مىگردم . اگر كه امروز بدين گونه كارها به كام تو گشت ، پس چون روز فرا رسد و همه جا روشن شود ، آنگاه ديگر ما را با درفش دل افروزمان ببين كه همهء ايران را چون دريا كنيم . و بدين سان دو شاه دو كشور آن چنان رزمساز به لشگرگاه خويش باز گشتند . گريختن افراسياب چون يك نيمه از شب تيره بگذشت ، سپهدار توران بنه بر نهاد و به همهء سپاهيان كلاهخود و جوشن بداد و بفرمود تا ده هزار سوار برگستوانور ترك پيش رو گردند . آنگاه به سپاهيان گفت : چون من از رود بگذرم ، شمايان نيز بايد دمادم از پس يكديگر از جيحون بگذريد . بدين سان افراسياب با سپاهيانش در شب تيره از رود آموى بگذشت و به آن سوى آن رفت « 1 » . همه جا در راه و بى راه پر از سراپرده و تاژهاى بىسپاه بود . چون سپيده از باختر دميده شد ، نگاهبان سپاه ايران ، هيچ سپاهى از تركان را در دشت نديد . پس به پيش شهريار ايران آمد و او را مژده داد كه : ديگر شاه ايران از اين كارزار آسوده گشت . بدان كه همهء دشت پر از سراپرده و تاژ است ليك ديگر هيچ سوارى از دشمن نمىبينى . چون خسرو اين سخن را بشنيد ، نيايش كنان در پيش دادار پاك بر خاك دويد و گفت : اى كردگار روشن و اى گيهاندار و بيدار و پروردگار ، اين تو بودى كه مرا فرّ و ديهيم و زور بدادى و دل و چشم بدخواه را كور بكردى . پس ستمكار را از گيتى دور بدار و همه ساله او را از بيم ، رنجور دار . چون روز فرا رسيد و خورشيد ، سپر زرّين
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 147 - 146 مجمل التواريخ و القصص ، ص 49 .