حكيم ابوالقاسم فردوسى

24

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

دلم از آن همه درنگ ، تنگ شد و از جاى برخاستم . مرا در سراى خويش ، كنيزى مهربان بود . پس خروشيدم و از او چراغى خواستم . آن بت مهربانم به باغ آمد و مرا گفت : آيا شماله از براى چه مىخواهى و چرا در اين شب تيره خوابت نمىآيد ؟ به دو گفتم : اى بت ، من امشب مَرد خواب نيستم ، پس شماله‌اى چون آفتاب بيآور و در پيشم بگذار . آنگاه بزم را ساز كن و مِى بيآور و چنگ بنواز . آن بت مهربانم از باغ برفت و شماله و چراغى درخشان و مِى و انار و ترنج و به و يك جام شاهى بيآورد . پس به ميگسارى و چنگ نوازى پرداخت گويى هاروت « 1 » بود كه افسون مىكرد . با اين كار ، كام دلم برآورد و آن شب تيره را برايم چون روز ساخت . اكنون بشنو كه چون با يكديگر به ميگسارى نشستيم ، آن يار مهربان ، مرا چه گفت . آن ماه خورشيدچهر به من گفت : آسمان از جانت شاد بادا . مِى بنوش تا از آن نامهء باستان ، برايت داستانى بخوانم « 2 » كه چون گوش تو آن را بشنود ، از كار آسمان در شگفت گردى . داستانى پر از چاره و مِهر و نيرنگ و فريب كه براى مرد با فرهنگ و سنگ باشد . من كه چنين بشنيدم ، به آن سروبن گفتم : اى ماهروى ، امشب اين داستان را برايم بازگوى . از نيك و بد روزگار ناسازگار بگو كه بر مردمان آورَد و هيچ كسى راه و سامان آن را نشناسد و درد و درمانش نيز پيدا نباشد . پس آن كنيز به من گفت : چون اين سخنان را از آن نامهء پهلوى به تو گفتم ، تو آنها را بسراى . به دو گفتم : اى بت مهربان ، چهره بيآراى و آن داستان را بخوان و مِهر بيفزاى . اى سرو پيراستهء مهربان ، همانا كه خوى و نهاد من از تو بود كه آراسته گشت . اكنون نيز چون آن راز پوشيده را بر من بازگويى ، خوى ناسازگار من سازگار گردد . من نيز همهء آن داستان را كه از تو بشنوم ، بسرايم . اى يار مهربان و نيكى شناس ، آنها را ، هم بسرايم و هم با اين كار ،

--> ( 1 ) - هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه ساحرى و جادوگرى را به مردم مىآموخته‌اند و گويند در چاه بابل به عذاب الهى ، سرازير آويخته‌اند . برهان قاطع ، ماده هاروت . ( 2 ) - چنان كه معلوم است اين كنيز به زبان پهلوى آشنا بوده است .